بحرین؛ فاطمیه 1433

 

 فرقی نمی‌کند؛

در کوچه‌های مدینه یا در کوچه های منامه؛

دست شُرطه‌های حجاز، همیشه سنگین است


تحلیل؛تعطیل

اخیرا به این یقین رسیده ام که هنوز برای دادن تحلیل سیاسی و فرهنگی بچه ام و از طرفی هنوز راه بسیاری تا رسیدن به یک ادبیات نوشتاری در خور دارم پس بهتر آن است که بحثهای تحلیلی را تعطیل کنم.

پی نوشت:

سقراط را گفتند از چه جهت تو را دانشمندترین عالم می دانند. گفت: از آن جهت که مردم نمی دانند که نمی دانند اما من می دانم که نمی دانم.



آنکس نه نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند




آنکس که نداند ونداند که نداند

در جهل مرکب ابد و دهر بماند

گریه دار نیست؟

گریه دار نیست؟

اینکه من

پشتِ واژه ی غریبه ای به نام "یار"

عارِ یار و خار دیده نگار می شوم...

 

خنده دار نیست؟

اینکه من

گریه می کنم برای هر چه غیر انتظار یار

فرض کن نرخ سکه طلا

قیمت دلار

 

گریه دار نیست؟

اینکه یک نفر

از دم غروب آفتاب تا سحر

بلکه بیشتر

گریه می کند برای گریه های من

 

راستی چقدر فاصله است بین ما شدن و من

پی نوشت:

این شعر از دوست عزیز و رفیق شفیق،هم اتاقی پارسال و هم مسیر امسال آقا مهدی فصیحی(متخلص به میثم) است که برای دوستان به نمایش گذاشتم، انشاالله که لذت ببرید

نکته بینی در مصرف گرایی

چند روز پیش با یکی از دوستانمان به سلف دانشگاه رفتیم. وقتی برای غذا خوردن سر میز نشستیم این دوست محترم ما از کیفش یک لیوان فلزی درآورد و به سمت آبسردکن رفت تا برای خودش آب بیاورد. من هم گفتم تا اونجا داری میروی برای من هم یک لیوان آب بیاور.

وقتی لیوان ها را آورد و کنار هم گذاشت از خودم خجالت کشیدم. من که این همه دم از حزب اللهی بودن و مقابله با مصرف گرایی می زنم، روزی دو بار سلف میروم و لیوان یکبار مصرف برمی دارم اما اگر مثل این دوست محترم یک لیوان داشتم کلی از هدر رفت بیت المال جلوگیری کرده بودم.

وقتی خوابگاه آمدم به این فکر فرو رفتم که دانشگاه حدودا 13000 دانشجو دارد که در دو وعده ناهار و شام حدودا 10000 لیوان یکبار مصرف مصرف می کنند؛ که پول 50 روز آن برابر با پول همین تعداد لیوان فلزی برای همه دانشجویان دانشگاه که دیگر نیازی هم به لیوان یکبار مصرف حداقل تا پایان سال تحصیلی پیدا نمی کنند.

حتی حاضر نبودند بگویند «مرتضی» شهید شد!

مرتضی و متحجرها


 «تحجر و تجدد دو پرتگاه جهنمی هستند که در این سوی و آن سویِ صراط عدل دهان باز کرده‌اند...» این جمله‌ای از یکی از یادداشت‌های انتقادی «سید مرتضی» است که در روزهای اوج سوره و نقدهای سینمایی‌اش، خطاب به «محمد خاتمی» -وزیر وقت ارشاد- نوشته بود.

و این تحجر و این تجدد مصداق میادین مینی بودند که به قول « حسن رحیم‌پور ازغدی» او در تهران و پیش از شهادت در میدان مین فکه، روی آنها رفت. مین‌هایی خطرناک‌تر از مین‌های فکه! 

از آنجا او که پیش از طلیعه‌ی انقلاب و ظهور مردی از جنس روح الله، خود منتها درجه‌ی اطوارهای روشنفکری را تجربه کرده بود و در فضایی انتلکتوئل نفس می‌کشید، به خوبی به پیچ و خم و ظرافت‌های این سنخ تجددخواهی‌های روشنفکران آشنایی داشت و از همین رو، این جماعت را بارها با قلمش مورد انتقاد قرار داده بود. به هر حال او به قول خودش، از «راه طی شده» با ما سخن می‌گفت. از سوی دیگر، به دلیل آنکه بعد از وقوع انقلاب اسلامی، با «کامران آوینی» خداحافظی کرده و به یک «سید مرتضای» حقیقتاً انقلابی تبدیل شده بود، با انقلابی نما‌های متحجر هم مشکل داشت و البته این بار او بود که مورد نوازش قلم‌های آتشین این دسته‌ی تندرو قرار می‌گرفت.

پس بدیهی است که شناخت راه «آوینی»، بیش از هر چیزی، نیازمند شناخت دو بیراهه‌ی «تحجر» و «تجدد» و آشنایی با مصادیق این دو مقوله‌ی مهم در زمان حیات آوینی است. بر همین اساس، سعی می‌کنیم طی سلسله مطالبی جداگانه در حد شناخت ناکافی و ناچیز خودمان از این جاویدمرد آسمانی، به تبیین راه او در مواجهه با دو بیراهه‌ی «تحجر» و «تجدد» بپردازیم.

 مرتضی و متحجرها

 
در یادداشت پیشین (مرتضی ومتحجرها: یک موسیوی سینمایی آرام یا یک مومن غیور) مفصل از اختلافات «سید مرتضی آوینی» با متجددها و به اصطلاح روشنفکران گفتیم. اختلافاتی که با توجه به مشی این بزرگ‌مرد در دفاع از انقلاب اسلامی و اصل ولایت فقیه و غیرت به حق او روی این مواضع، چندان غیرمنطقی و غیرمنتظره هم نبود. اما ‌در این میان، آنچه عجیب و در عین حال سوال برانگیز به نظر می‌رسید، انتقادات شدیداللحن به «سیدمرتضی» به ویژه در سال‌های پایانی عمر شریفش از جانب گروهی بود که در گفتار خود را از جدی‌ترین حامیان انقلاب و اسلام می‌دانستند، بود. 
 
جالب آنکه این گروه اصرار داشتند، «آوینی» را -که یقیناً هیچ کس تا به آن روز به اندازه‌ی او نتوانسته بود ماهیت غرب‌زده و دین گریز جبهه‌ی روشنفکری را برملا کند- روشنفکر بنامند! آن هم با آن حجم یادداشت‌ها و مقالات «آوینی» در نقد روشنفکری!
 
البته کمی آشنایی با تاریخ انقلاب اسلامی هر ناظر منصفی را به این نتیجه می‌رساند که همیشه در کنار متجددهای خودفروخته و لیبرال مسلک، متحجرهای افراطی و خشکه‌مذهب هم می‌توانند خطرساز باشند و چه بسا این خطر از جانب این متحجرها بیش از متجددها باشد. چنانچه که«شهید مطهری» در همان ابتدای انقلاب اسلامی، نه به دلیل انقلابی بودن و ترویج افکار اسلامی، که به اتهام ارتداد از شرع مبین از سوی گروهک فرقان به شهادت رسید و نیز شهید چمران در دوران نمایندگی مجلس، از سوی همین جماعت ظاهربین، همیشه با اتهام آمریکایی مسلک بودن مواجه بود! پس چه جای تعجب از اینکه همین دسته‌ی تندرو «آوینی» را روشنفکر بخوانند؟
 
درگیری یک‌طرفه‌ی جماعت متحجر با «سیدمرتضی» از جایی شدت گرفت که «آوینی» با پایان یافتن جنگ، به سراغ خاکریز فتح نشده‌ی هنر و به ویژه  هنر هفتم –سینما- رفت و در «سوره» دست به قلم شد تا مظلومیت حزب‌الله را در این میدان مهم یادآوری کند. همین ورود به عرصه‌ی سینما، از سوی عده‌ای گناه محسوب می‌شد! «مهدی همایون‌فر» از نزدیک‌ترین همکاران او در روایت فتح، در مصاحبه‌ای با مجله‌ی سوره تحریریه‌ی چهارم شماره‌ی 24 (صفحه‌ی 12) چنین می‌گوید:
 
«كسي كه كاملاً وقف جنگ بود، يك‌باره به منتقد تمام عيار سينما تبديل شده بود. معلوم است كه چه اتفاقي افتاده و تا اين حد موضوع برايش اهميت يافته بود. اگر اكنون چنين مي‌شد، اين همه جاي تعجب نداشت. اما 15 سال پيش (منظور زمان حیات «آوینی») جامعه‌ی متدين و متشرع اهل هنر و فرهنگ اصلاً اين اتفاق را نمي‌پذيرفت و به «سيدمرتضي آويني» خرده مي‌گرفت، فكر مي‌كرد سينما وظيفه‌ی اصلي جامعه‌ی مسلمان نيست. بعضی سينما را جاي نحسي مي‌دانستند كه نبايد وارد آن شد.» 
 
«سید مرتضی» اما بی‌توجه به این صحبت‌ها، به دنبال نمونه‌های سینمای مطلوب خویش بود. سینمایی که اول از همه تکنیک داشته باشد، مخاطب عام را مدنظر قرار دهد و نه صرفاً روشنفکران را، اما در عین حال به مخاطبش باج ندهد و از ابتذال دوری کند، سینمایی که همگام با تحولات روز و دغدغه‌های مردم باشد و بالاخره سینمایی که از مذهب، اخلاق، ایدئولوژی انقلاب و امثال آن تخطی نکند. او با همین معیارها نقد فیلم می‌کرد و به قول همایون‌فر: «براي او مهم نبود كه اين نماز مي‌خواند يا نه، خانمش حجاب دارد يا نه، اصلاً كاري به اين حرف‌ها نداشت. به اعتقاد «مرتضي»، او اين سينما را شناخته بود و مي‌توانست براي سينماي ملي كار كند. از سوي ديگر، وقتي موضوع به مسائل اسلام مي‌رسيد، محكم مي‌ايستاد. يعني اگر كسي مي‌خواست حريم اسلام را نقض يا با حقيقت آن مخالفت كند، «مرتضي» محكم و استوار در مقابل او مي‌ايستاد. اين ديدگاه‌ها و نظرات هرگز عوض نشد و رويكردش هميشه همين بود.»
 
همین اصالت دادن به او به این معیارها و بی‌توجهی‌اش به برخی تنگ‌نظری‌های بیهوده، باعث می‌شد تا او برای فیلمی همانند «نیاز» (علیرضا داوودنژاد) یک‌تنه یادداشت تحسین‌آمیز بنویسد و یا اینکه بی‌توجه به سلایق فکری و سیاسی «کیومرث پوراحمد»، «قصه‌های مجید» او را به شدت ایرانی و قابل تمجید بخواند. 
 
گرچه «سیدمرتضی» تا همین جای کار هم مخالفانی داشت، اما وقتی که او از فیلم «عروس» (نخستین کار سینمایی بهروز افخمی و دومین اثر او بعد از ساخت سریال «میرزا کوچک خان») به عنوان نمونه‌ای از سینمای مطلوب یاد کرد و بیش از مضمون تکنیک کارگردانش را ستود، سیل انتقادات از آوینی آغاز شد و خیلی‌ها که تا آن موقع سکوت کرده بودند، خود را ملزم دیدند تا از این به بعد «آوینی» را یک روشنفکر معرفی کنند و نه یک حزب‌اللهی!
 
البته «آوینی» همه‌ی این موارد را از قبل پیش‌بینی کرده بود. او خود در نقدش بر این فیلم می‌نویسد: « البته من معتقدم که «عروس» فیلم بدی نیست و حتی از لحاظ مضمون یک فیلم اخلاقی است. مگر آنکه بخواهیم چند کلوزآپ از خانم «کریمی» و یا زیبایی ایشان را جنایتی تلقی کنیم که هیچ چیز -حتی سیر اخلاقی فیلم که از دقیقه بیست به بعد در جهت نفی زندگی کادیلاک اندیشان و هواداران سانتی مانتالیسم حرکت می کند- نمی تواند این جنایت را جبران کند!» (سوره تحریریه چهارم شماره 12 ص 20)
 
دکتر محمد مددپور -از متفکران عرصه هنر قدسی با ذکر خاطره‌ای در بیان حمایت «آوینی» از برخی فیلم‌ها می‌گوید: «من خودم یك روز به او گفتم جماعت از تو انتقاد می‌كنند كه چرا «عروس» و اینها را تحویل گرفته‌ای؟ گفت: اگر دست خودم بود «عروس» كه هیچ، هیچ فیلمی را تحویل نمی‌گرفتم، منتها جهان این‌طور است كه نفوذ و تسلط بر آن از این راه است.»
 
البته این تنها دلیلی نبود که از نگاه یک متحجر می‌شد به خاطر آن به «آو‌ینی» تاخت و دلایل دیگری هم به زعم متحجرها وجود داشت. مثلاً اینکه برای او دست یافتن به تکنیک سینما خیلی مهم بود؛ گرچه بر خلاف روشنفکران این دستیابی به تکنیک را همه چیز نمی‌دانست و کسی را صرفاً به خاطر رعایت آن، تحسین نمی‌کرد؛ اما اگر کسی حرف خوبی را با تکنیک ضعیفی همراه می‌کرد، قطعاً از او انتقاد می‌نمود. البته خیلی ملایم‌تر از نقدهایی که به روشنفکران می‌کرد. 
 
«او معتقد بود كه طيف قابل توجهي از اهالي سينما كه متأسفانه بعضي از بچه‌هاي متدين پس از انقلاب نيز در ميان آنها هستند، هنرمند نيستند. او معتقد نبود كه آنها آدم‌هاي خوبي نيستند. او مي‌گفت: فلاني كه الان با من قهر است، پشت سرش نماز مي‌خوانم، اما فيلمساز نيست.» (همایون‌فر، همان مصاحبه) 
 
نظرات «آوینی» در باب سینمای غرب هم کم برای او دردسرساز نبود. همین که او «هیچکاک» و «جان‌فورد» را استاد سینما خطاب می‌کرد، کافی بود تا او را غرب‌زده معرفی نمایند. «همایون‌فر» در همین باب می‌گوید:
 
«سيدمرتضي آويني از وقتي نظرش را به طور دقيق درباره مصداق‌هاي خاص سينمايي نوشت، مورد انتقاد جدي قرار گرفت. وقتي گفت مثلاً سينماي مطلوب از نظر من «عروس» است يا فلاني اصلاً كارگردان نيست، يا هميشه استاد يعني «هيچكاك»، شمشيرهاي زيادي عليه او كشيده شد.» 
 
«مسعود فراستی» ماجرای پرداختن «آوینی» به دنیای فیلم‌سازی «هیچکاک» را این طور نقل می‌کند:
 
«يك روز به «مرتضي» گفتم: اين طور نمي‌شود كه روشنفكران هر كاري مي‌خواهند انجام دهند و ما هم بي‌كار بنشينيم. ما فقط داريم نقد مي‌كنيم و بساط آنها را به هم مي‌ريزيم؛ اما اين كافي نيست. ما بايد يك الگوي جايگزين مطرح كنيم. الگوي داخلي‌مان كه سينماي جنگ است، بايد يك الگوي ديگري را هم در زمينه سينماي خارجي مطرح كنيم… گفتم: روشنفكران و مسئولان كه «تاركوفسكي» را علم كردند... بيا مقابل «تاركوفسكي» يك آدم حسابي علم كن. گفت: مثلا كي؟ گفتم: هيچكاك!» 
 
آوینی که در معرفی «هیچکاک» مردد بوده، قصد می‌کند تا دوباره آثار او را تماشا کند. بعد از مدتی با پایان یافتن تحقیقاتش به «فراستی» می‌گوید: «ما شيعه جماعت خيلي مي‌توانيم با «هيچكاك» ارتباط برقرار كنيم.» (منبع: مصاحبه‌ی مسعود فراستی با فارس)
 
به عبارت دیگر، او در فکر معرفی یک الگوی سینمایی غربی با همان معیارهای خودش بود و در بین گزینه‌های موجود، سینمای «هیچکاک» را برگزیده بود. 
 
بنابراین، نگاه بی‌تعارف او در نقد آثار برخی از هنرمندان انقلابی سینما، معرفی امثال هیچکاک به عنوان «همیشه استاد» و نگاه فارغ از مرزبندی‌های متعارف به آثار فیلمسازانی مانند «داوودنژاد» و «پوراحمد» و بیش از هر چیزی، تحسین فیلمی مثل «عروس» باعث شد تا عده‌ای به عملکرد او در «سوره» حساس شوند. 
 
با جدی شدن این حساسیت در بین برخی، در ابتدا معتدل‌ترها سعی کردند تا با صحبت «مرتضی» را قانع کنند:
 
«بعضی از دوستان می‌آمدند و با ایشان بحث می‌كردند. یادم هست كه ... می‌آمد و دعوا می‌كرد كه: «سید! تو چرا نوشته‌ای كه هیچكاك در سینما استاد است»؟ برایشان ثقیل بود كه «آوینی» می‌نوشت: «جان فورد» استاد است... سینما، یعنی سینمای آمریكا!» (مصاحبه‌ی مجله‌ی سوره تحریریه چهارم با «علی تاج‌دینی» درباره‌ی «شهید آوینی»، شماره 16 صفحه‌ی 16)
 
اما متحجرهای افراطی‌تر قائل به انتقاد رسانه‌ای و حتی هجوم رسانه‌ای بودند و با کوچکترین اشتباهی به زعم خودشان، «سیدمرتضی» را آماج حملات خود قرار می‌دادند. در ادامه برای نمونه، به چند مصداق از این اعتراضات اشاره می‌کنم.
 
در دوران حیات «آوینی»،‌ «مهدی نصیری» سردبیر روزنامه‌ی کیهان بود. او و روزنامه‌اش در کنار روزنامه‌ی «جمهوری اسلامی» (مسیح مهاجری) مهم‌ترین منتقدان «آوینی» به شمار می‌روند. «فراستی» ماجرای این اختلافات را چنین تعریف می‌کند: «در زمان وزارت آقاي خاتمي در سوره يك مصاحبه با «مهدي نصيري» سردبير وقت كيهان چاپ كرديم. راستش من مخالف اين مصاحبه بودم. به «مرتضي» گفتم: اين درست نيست. گفت: عيبي ندارد. بگذار ما مرزبندي‌مان را با روشنفكران كامل كنيم. گفتم: من اين را قبول دارم اما نگاه‌مان با «نصيري» يكي نيست. مصاحبه چاپ شد و تبعات خود را به دنبال آورد. يكي دو شماره بعد مطلبي نوشت و در آن مطرح كرد كه ما فرهنگ را دنباليچه‌ي سياست نمي‌دانيم. از آن پس طيف گسترده‌اي ما را مورد حمله قرار دادند كه تريبون آنها عمدتاً روزنامه‌هاي كيهان و جمهوري اسلامي بود.»
 
حالا و بعد از این اتفاقات، عده‌ای منتظر بودند تا با کوچکترین حرکتی «آوینی» را متهم به روشنفکری کنند:
 
«در همان روزها «مرتضي» يك عكس از بوسني براي چاپ داد. عكس متعلق بود به يك جوان بوسنيايي، اما شمايل اين جوان به قول امروزي‌ها حسابي «رپ» بود و در عين حال يك پيشاني بند «الله اكبر» هم به سر بسته بود. گفتم: آقا «مرتضي»! اين را روي جلد نزنيم، تبعات دارد. اوضاع فعلي اين چيزها را نمي‌طلبد، دخل ما را مي‌آورند. گفت: نه! بزنيم. بعد از كلي بحث راضي شد و گذاشتيم جلد 2، اما باز با اين وجود كلي به ما حمله شد. يك عكس هم از فستيوال كن روي جلد گذاشتيم. عكس كمي مشكل داشت. تكه تكه بود كه بابت آن عكس و عكس صفحه‌ی 2 و مطالبي ديگر، برخي مطبوعات شديد عليه ما نوشتند. ما در آن زمان در سوره تحت حمله شديد جبهه‌ی تحجر و تجدد به صورت توامان بوديم.» (فراستی، فارس)
 
در همان زمان به خاطر تمجید «سوره» از فیلم «بدوک» (مجید مجیدی) در «جمهوری اسلامی» نوشتند: «با سرمایه‌ی مردم فیلم «بدوک» ساخته می‌شود و در فستیوال‌های دنیا پخش می‌گردد و با دست خودمان خودمان را متهم می‌کنیم که در ایران تجارت دختر رواج دارد و آنگاه مجله «لیبراسیون» رندانه این فیلم را افشاگر سیستم اجتماعی ایران قلمداد می‌کند... مواضعی که در مقاله‌ی یاد شده (به قلم «سیدمرتضی») آمده، ممکن است برای یک مؤسسه‌ی فیلمسازی و هنری که با اتکا بر سرمایه‌ی شخصی فعالیت می‌کند، بی‌اشکال به نظر برسد، اما از یک مؤسسه‌ی دولتی که تمام هزینه‌ها و مخارجش از بیت‌المال تأمین می‌شود و وظیفه‌اش تبلیغ انقلاب است نه چیز دیگر، تخطی از وظایف محسوب می‌گردد.» جالب آنکه بعدها مشخص گردید نظر مقام معظم رهبری هم نسبت به این فیلم («بدوک») نگاهی مثبت بوده است.
 
 
کمی بعد نوبت به مقاله‌ی تند کیهان رسید که بهانه‌ی انتشار آن چاپ یک داستان (نوشته‌ی سید یاسر هشترودی) در «سوره» بود که خود آوینی در ابتدای چند کلمه‌ای در لزوم تحمل حرفهای طعنه‌آمیز قصه‌نویس نوشته بود. اما آقای مقاله‌نویس نمی‌خواست این چیزها را ببیند:
 
«مجله‌ی «سوره» و از آن مهمتر حوزه‌ی هنری در پی چیست؟ گم کردهاش کیست؟ هنری سیاه و بد سیما که خود پیشتاز مبارزه با آن بود؟ هنری که حتی امروز غرب هم بر ابتذالش پی برده است؟ هنری که جز تفاخر و تظاهر به هنر چیز دیگری برای صاحبانش ندارد؟ ثمره‌ی این بازی‌ها چیست؟ جای گرفتن در قلوب هنرمندان بازنشسته‌ی طاغوتی یا همسو شدن با سیاست فرهنگی حال کشور که کم حساسیتی را میطلبد؟ فکر کنید اصلاً این مجله، گل سرسبد مجله‌های حاضر شد، بهای آن چیست؟ فدا کردن اعتقاداتتان و اعتقاداتمان و رنجاندن دوستانمان و بغض به گلو نشاندن بچههایی که دیوارهای حوزه هنری خیلی بهتر از شما به خاطر دارندشان؟ تو را به خدا و تو را به جان همان ولی فقیهی که منشأ تمام اصولتان میدانید، کمی به دور از جبههگیری و خصمانگاری به گذشته و حال نگاه کنید و مطمئن باشید این تغییرات که گاهی با افتخار از آن یاد میکنید، هیچ در قاموس توجیه عوامفریبانه «حسب زمان» نمیگنجد...
 
آقای سردبیر! مجله‌ی سوره ملک موروثی شما نیست که سیاست آن را دل رحمی شما تبیین کند. سوره مال انقلاب است. مال همه آنهایی است که خون دادهاند و خون دل خوردهاند، سوره حتی مال آنهایی است که هنوز به دنیا نیامدهاند. سوره آبروی هنرمندان مسلمان است. سوره در این وانفسای مطبوعات تنها امید امیدواران است. به اینها هم فکر کنید آقای سردبیر و به خدا.»
 
همایون‌فر اوضاع آن روزها را چنین تعریف می‌کند: «به‌شدت به «مرتضي» حمله كردند تا جايي كه يكي دو ماه پيش از شهادتش، كاملاً گذشته‌ی «مرتضي» را زير سؤال بردند، حتي گذشته‌ی پس از انقلاب او را! آنها «آويني» را يك «روشنفكر» مي‌ناميدند و مي‌گفتند كه تاكنون در اشتباه بودند و «مرتضي» را نشناخته بودند. اين وقايع مربوط به دو یا سه ماه قبل از شهادت اوست. من خود از نزديك شاهد اين جريانات بودم. آنها كاملاً او را بايكوت كردند. در جلسات راهش نمي‌دادند، به خاطر حضور او در جلسات شركت نمي‌كردند. اصلاً جواب سلامش را هم نمي‌دادند. «مرتضي» مي‌گفت: «فلاني و فلاني امروز من را در خيابان ديدند اما حتي جواب سلام مرا ندادند!»
 
و ادامه می‌دهد: «آويني كه پيش از اين بسيار به «مجمع هنرمندان مسلمان» علاقه داشت و اميدوار بود كه آنها بتوانند در فضاي فرهنگي جامعه كاري انجام بدهند، ديگر به جايي رسيد كه در مجمع شركت نمي‌كرد، در نتيجه ما هم نمي‌رفتيم. مي‌گفت «چه اصراري است ما در جمع دوستاني باشيم كه ما را دوست ندارند.» 
 
دکتر محمدمددپور با ذکر خاطره‌ای تأیید می‌کند که مرتضی تا آخرین روزها دغدغه‌ی مواجهه با چنین نقدهایی را داشت: «آخرین بار روز سه‌شنبه او را در دفتر مجله دیدم. چهره‌ای مشحون از بارقه‌های نور و لبریز از بهجت مواجهه سكرآمیز با روح قدسی و انكشاف حقیقت. چند كلمه‌ای درباره مقاله «دفاع از تفكر و شاعری» كه به‌عنوان مدخل گفت‌وگوی «اشپیگل» با «هیدگر» نوشته بودم و قرار بود در شماره‌ی اردیبهشت چاپ شود، با او سخن گفتم. او نگران بود كه با آوردن تصویر «هیدگر» بر روی جلد مجله از سوی اغیار متهم به هیدگری بودن شود. و من گفتم كه دفاع از تفكر و شاعری معنوی به معنی پرستش «هیدگر» نیست. همه‌ی متفكران بزرگ معاصر شرق با او هم‌دردی و هم‌سخنی داشته‌اند. آنها كه باید تفكر را نفی كنند، نفی خواهند كرد. حال تصویر او را در هر جایی از نشریه بگذارید ابلهان و آنهایی كه از تفكر معافند بر ضد «تفكر معنوی» جدل خواهند كرد. (یادداشت مرحوم دکتر محمد مددپور درباره‌ی شهید آوینی منتشره در مجله سوره تحریریه‌ی چهارم شماره 16 ص 19)
 
حتی پس از شهادت «آوینی» هم این اختلافات فروکش نکرد و متحجرین در روزنامه‌هایشان خبر شهادت «سید مرتضی» را در صفحه‌ی حوادث و با عنوان کشته شدن «آوینی» و همکارش انعکاس دادند.
شاید اگر نبود عنایت خداوند در اعطای مقام شهادت به ایشان و در مرتبه‌ی بعد، تمجید کم نظیر مقام معظم رهبری از «سید شهیدان اهل قلم» و نیز تشریف‌فرمایی ایشان در تشییع باشکوه  این جاویدمرد، امروز در اثر تنگ نظری‌های این متحجرین و عداوت متجددین، نامی از «آوینی» نمی‌ماند.
یادش گرامی و پاینده...
 مهدی آذرپندار

تشابه ایجاد ترس از ایران و جاذبه‌های جنسی هالیوود/ توهم دنیای خطرناک به نفع کیست؟

«دنیا در حال تهدید از سوی گروه‌های تروریستی است»، «جان شما و خانواده شما در خطر است»، «هیچ مکان امنی در این سیاره برای زندگی آرام وجود ندارد»، «ما در حال جنگ با تروریست‌ها هستیم»؛ این عبارات برگرفته از یک فیلم سینمایی نیست بلکه بخشی از عباراتی است که مقامات غربی به ویژه سران کاخ سفید هر روز آن‌ها را تکرار می‌کنند و مردم را نسبت به زندگی در یک جهان پر از درد و خشم و جنگ هشدار می‌دهند اما این هشدار به چه دلیل است؟ آیا واقعا این افراد دلسوز ما هستند و قصد کمک به ما را دارند؟ آیا وقتی جورج دبلیو بوش از تولد و درد زایمان خاورمیانه جدید حرف می‌زند، نگاهش به ضجه‌های یک مادر فلسطینی که جنازه کودکش را زیر تانک اسرائیلی پیدا کرده، است؟

پاسخ این مساله را باید در جای دیگری پیدا کرد؛ جایی که سیاست‌های استراتژیک جهانی را برنامه‌ریزی می‌کند و برای جنگ‌ها و صلح‌های جهان تئوری می‌بافد. به قول روزنامه آمریکایی «کریستین ساینس مانیتور»؛ «کار‌شناسان آمریکایی تمایل دارند دنیا را مکان خطرناکی جلوه دهند اما از طرفی اگر ارزیابی شما از کشور یا مساله‌ای این باشد که این کشور یا مساله کاملاً بی‌خطر است، آنگاه ممکن است مخاطبان یا حامیان مالی‌تان را از دست بدهید. منظور من این نیست که این فرآیندی آگاهانه است (حداقل در اکثر موارد) بلکه منظور من این است که ایجاد ترس در سیاست خارجی مانند جاذبه‌های جنسی در تبلیغات‌ هالیوودی عمل می‌کند یعنی منجر به استقبال بیشتری می‌شود.»

مجله آمریکایی «فارین پالیسی» در شماره اخیر خود، اعتراف جالبی داشته است به این مساله که بخش اعظم سخنرانی‌های هیجانی و پرحرارت مقامات این کشور تنها برای رونق بخشیدن به کارخانه‌های اسلحه‌سازی و همچنین استفاده از آن به عنوان یک حربه تبلیغاتی است و رنگی از واقعیت بر خود ندارد.

«میکا زنکو» و «مایکل کوهن» به خوبی در مقاله اخیر خود در این مجله (سیاست خارجی) این مساله را نشان داده‌اند. آن‌ها به تحقیقی اشاره می‌کنند که نشان می‌دهد ۶۹ درصد اعضای شورای روابط خارجی (نام دیگر دستگاه سیاست خارجی) احساس می‌کنند دنیا برای آمریکا خطرناک‌تر از دوران جنگ سرد است و اظهارات اخیر سیاستمداران را نیز دلیلی بر این ادعا اعلام می‌کنند. میت رامنی کاندیدای ریاست جمهوری جمهوریخواهان که تقریباً از انتخاب خویش اطمینان دارد، می‌گوید که دنیا روز به روز خطرناک‌تر می‌شود و لئون پانه‌تا وزیر دفاع رئیس‌جمهور باراک اوباما نیز با او هم عقیده است و در سخنرانی سال گذشته خود گفته است: تغییر در امنیت، ژئوپولتیک، اقتصاد و جمعیت در صحنه بین‌المللی دنیا را غیرقابل پیش‌بینی‌تر، خطرناک‌تر و آسیب‌پذیر‌تر ساخته است.

اما با در نظر گرفتن استانداردهای گوناگون می‌توان دریافت دنیا به طور چشم‌گیری مکان امنی محسوب می‌شود. پس این عشق برای ترسیدن و ترساندن برای چیست؟ زنکو و کوهن این چنین استدلال می‌کنند: «ناهماهنگی بین تهدیدهای خارجی و ادعاهای متفاوت در زمینه تهدیدهای داخلی در نتیجه‌ی جمع عوامل متفاوتی است. مهم‌ترین و آشکار‌ترین آن‌ها سیاست‌های انتخاباتی است. دمیدن در شیپور تهدید‌ها به نفع هر دو حزب سیاسی رقیب است. جمهوریخواهان که همواره دموکرات‌ها را به دلیل ضعف در برابر تهدیدهای خارجی مورد انتقاد قرار داده‌اند، با استفاده از این مساله به انتقادات شدید خود ادامه داده و احتمالاً ایده دنیای خطرناک، به بهترین وجه از لحاظ سیاسی به نفع آنهاست. دموکرات‌ها که همواره از اینکه‌ ترسو خطاب شوند، نگران هستند و تلاش می‌کنند در برابر حملات جمهوریخواهان خود را محکم و استوار نشان دهند، تضمین می‌کنند که در برابر تهدیدهای پیش‌روی آمریکا از این کشور دفاع کنند.»

در بخش دیگری از این مقاله هم درباره استفاده تبلیغاتی سیاستمداران غربی از این مساله آمده است: «هشدار در مورد دنیای خطرناک به نفع بوروکرات‌ها نیز هست. دورنمای تهدید خطرناک بودجه‌های هنگفت نظامی و آژانس‌های اطلاعاتی را توجیه‌پذیر می‌سازد، به علاوه زیرساختارهای امنیت ملی که خارج از دولت وجود دارند مانند قراردادهای دفاعی، گروه‌های لابی، اتاق‌های فکر و افراد آکادمیک نیز منطقی به نظر می‌رسند. آن‌ها در مقابله خود به این نکته اشاره کردند که در ۲۰ سال گذشته جنگ و تروریسم در دنیا شیوع کمتری داشته و اگر جنگی صورت گرفته است، با شدت کمتری انجام شده است. القاعده متلاشی و تضعیف شده است در مورد ترس از ایران هسته‌ای مبالغه شده است. به ویژه این کشور در مقابله با هزاران تسلیحات هسته‌ای که در طول جنگ سرد از سوی شوروی سابق به سمت آمریکا (و برعکس) نشانه گرفته شده بود، هنوز هیچ سیستم پرتاب موشکی یا کلاهک هسته‌ای در اختیار ندارد. در مورد جنگ با تروریسم چه طور؟ در بین ۱۳۸۶ نفری که در حملات تروریستی در سال ۲۰۱۰ کشته شدند، تنها ۱۵ نفر یا یک دهم درصد از آن‌ها شهروندان آمریکایی بودند.»

فارین پالیسی در پایان هم تاکید می‌کند که در اکثر نقاط دنیا و به ویژه در ایالات‌متحده، احتمال کشته شدن در حملات تروریستی یا دیگر فعالیت‌های نظامی تقریباً به صفر رسیده است. با این حال بار دیگر که تلویزیون را روشن کردید، حتما مشاهده می‌کنید که سیاستمداری یا تحلیل‌گری فریاد می‌زند همگی محکوم به فنا هستیم! 

یک موسیوی سینمایی آرام یا یک مومن غیور؟!

«تحجر و تجدد دو پرتگاه جهنمی هستند که در این سوی و آن سویِ صراط عدل دهان باز کرده‌اند...» این جمله‌ای از یکی از یادداشت‌های انتقادی «سید مرتضی» است که در روزهای اوج سوره و نقدهای سینمایی‌اش، خطاب به «محمد خاتمی» -وزیر وقت ارشاد- نوشته بود.

و این تحجر و این تجدد مصداق میادین مینی بودند که به قول « حسن رحیم‌پور ازغدی» او در تهران و پیش از شهادت در میدان مین فکه، روی آنها رفت. مین‌هایی خطرناک‌تر از مین‌های فکه! 

از آنجا او که پیش از طلیعه‌ی انقلاب و ظهور مردی از جنس روح الله، خود منتها درجه‌ی اطوارهای روشنفکری را تجربه کرده بود و در فضایی انتلکتوئل نفس می‌کشید، به خوبی به پیچ و خم و ظرافت‌های این سنخ تجددخواهی‌های روشنفکران آشنایی داشت و از همین رو، این جماعت را بارها با قلمش مورد انتقاد قرار داده بود. به هر حال او به قول خودش، از «راه طی شده» با ما سخن می‌گفت. از سوی دیگر، به دلیل آنکه بعد از وقوع انقلاب اسلامی، با «کامران آوینی» خداحافظی کرده و به یک «سید مرتضای» حقیقتاً انقلابی تبدیل شده بود، با انقلابی نما‌های متحجر هم مشکل داشت و البته این بار او بود که مورد نوازش قلم‌های آتشین این دسته‌ی تندرو قرار می‌گرفت.

پس بدیهی است که شناخت راه «آوینی»، بیش از هر چیزی، نیازمند شناخت دو بیراهه‌ی «تحجر» و «تجدد» و آشنایی با مصادیق این دو مقوله‌ی مهم در زمان حیات آوینی است. بر همین اساس، سعی می‌کنیم طی سلسله مطالبی جداگانه در حد شناخت ناکافی و ناچیز خودمان از این جاویدمرد آسمانی، به تبیین راه او در مواجهه با دو بیراهه‌ی «تحجر» و «تجدد» بپردازیم.
 
مرتضی و متجددها
 
حقیقت آن است که «آوینی» در هیچ مقوله‌ای به اندازه‌ی مذمت روشنفکری و غربزدگی و به عبارت بهتر «تجددخواهی» قلم نزده است و نمی‌توان انکار نمود که همیشه روشنفکران سهم عمده‌ای در ایفای نقش «بدمن» در مقاله‌ها و دیگر آثار او داشته‌اند. حال این روشنفکران می‌توانستند کافه‌نشین‌های مردم‌زده‌ی به ظاهر هنرمند باشند و یا کارگزارانی که دور از مشی ولایتمداری دم از «توسعه یافتگی آنهم به هر قیمت» می‌زنند و به اسم دفاع از آزادی همه اقشار جامعه، عرصه را بر نیروهای حزب‌الله تنگ می‌کنند. 
 
آنچنان که از سیری در احوالات و نوشته‌های «سید مرتضی» بر می‌آید، او در مواجهه با هجمه کنندگان به ارزش‌های دینی و انقلاب اسلامی با کسی شوخی نداشت و در فضای رسانه‌ای به غیرتی مثال زدنی از خطوط قرمز مرزبانی ‌می‌کرد. گاهی چنان از خواندن تألیفات و یا دیدن فیلم‌های جماعت متجدد به خشم می‌آمد که بنابر غیرت دینی خود، ناگزیر به واکنشی آتشین می‌شد و این درست خلاف آن چیزی است که امروز برخی از نزدیکان تازه از راه رسیده‌ی آوینی سعی در القای آن دارند. نزدیکانی که می‌خواهند از آوینی یک «موسیوی سینمایی بی‌خاصیت» بسازند که اگر اعتراضی هم داشت، اعتراضش نه از جنس اعتراض یک انقلابی که اعتراضش از جنس یک شهروند جامعه‌ی مدنی بود!
 
 برای آنکه محکوم به کلی‌گویی درباره غیرت به خرج دادن آوینی در مواجهه با جریان روشنفکر نشوم، به ذکر مصادیقی از این واکنش‌های آتشین و برخوردهای متظاهرانه‌ی جماعت سرتاپا متجدد می‌پردازم:
 
«سید شهیدان اهل قلم» در شماره‌ی ششم دوره‌ی سوم (شهریور 1370) مجله‌ی سوره در یادداشتی طولانی با عنوان «تحلیل آسان» در جواب به یادداشت مسعود بهنود در مجله‌ی آدینه با عنوان «حکومت آسان» که با رویکردی استحاله گرایانه نسبت به مبانی انقلاب اسلامی به رشته تحریر در آمده بود، می‌نویسد:
 
«که بودند آنان که حقیقت قدسی انقلاب اسلامی را در میدان‌های هشت سال دفاع مردانه ظهور بخشیدند و چه بود جز درد دین و عشق ولایت که آنان را می‌توان این همه استقامت بخشید؟... و اگر اینان نبودند، اکنون آیا چیزی از میراث انقلاب بر جای مانده بود که حالا آقایان میراث‌خوران خوش‌نشین دیار غرب و وابستگان داخلی استکبار و خود باختگان مرعوب مدینه فاوستی، رجّالگان و زُنّاربستگان دِیر «مایکل جکسون» و شیفتگان جزایر ناتورالیست‌ها و مدّاحان پروسترویکای مفلوک شوروی مفلوک‌تر و نوچه‌های کمربسته «بوش» قداره‌بند و بُزمجه‌های از ترس رعد و برق به سوراخ خزیده... بر سر تقسیم آن با ما که همه جان و مال و فرزندان و پدران و مادران خویش را به مسلخ عشق بردیم تا ولایت فقیه بماند، به جدال برخیزند؟ و کدام جدال؟ اگر این پهلوان پنبه‌های جُبّان فضای خالی میان سطور نشریاتِ نشخوارگر جویده‌های فرنگیان، اهل نبرد بودند که حداقل یکی از آنها را در طول این هشت سال و لااقل در یکی از خطوط آرام پشت جبهه می‌دیدیم... که ندیدیم.»
 
و در جواب این جمله‌ی بهنود که « اهل تفکر و قلم حق دارند حواله‌‌ای را که انقلاب به دست آن‌ها داده - و در سال‌های جنگ بابت دریافت آن اصراری نکردند - اینک وصول کنند...» (منظور از این حواله در این متن آزادی است) می‌نویسد: 
 
«و لابد ما هم که سخت درگیر جنگ و جانبازی بودیم باید نسبت به این آقایان و خانم‌های محترم شکرگزار باشیم که بر ما منت نهادند و حواله‌ی خود را وصول نکردند(!) و اگر نه، ما به راستی چه می‌کردیم؟ و راستش اگر ما هم بخواهیم به شیوه‌ی همین نویسنده «فضای خالی میان سطور» را بخوانیم، باید بگوییم: این آقایان از ترس خودشان بود که در زمان جنگ، طلب وصول حواله‌ی آزادی را نکردند، چرا که امکان داشت وقتی رزم آوران اسلام خود را با دو دشمن رو به رو ببینند، در همان حال، محضاً لله یک آرپی جی جانانه هم به سمت مجله‌ی « آدینه» شلیک کنند و آن وقت خر بیار و باقلا بار کن!» 
 
و خود صادقانه تأیید می‌کند که از خواندن این یادداشت مسعود بهنود به خشم آمده است: « اگر نگارنده‌ی مقاله‌ی مزبور قصد داشته که با این حرف‌ها رزم آوران هشت سال دفاع مقدس و صبر آورندگان میدان نبرد را خشمگین کند، بداند که به نتیجه رسیده است.»
 
اما برای آنکه ادعایم در مورد نیت عده‌ای متجدد در مورد پروژه‌ی «جنتلمنیزه کردن آوینی» را اثبات کنم،‌ به واکنش «مسعود بهنود» -روزنامه‌نگار ضدانقلاب که اکنون به صورت رسمی به عنوان یکی از گردانندگان اصلی شبکه انگلیسی بی‌بی‌سی فارسی به حساب می‌آید- در مستند «مرتضی و ما» اشاره می‌کنم. او در این مستند، همین ماجرای نوشتن جوابیه برای مقاله‌اش توسط آوینی را متذکر می‌شود و در اظهاراتی جالب توجه می‌گوید که آوینی اتفاقاً بسیار آرام و متین جواب او را داده و اصولا اتفاق خاصی صورت نگرفته است!
 
 حال از شما که این متن جوابیه‌ی شهید آوینی را خوانده‌اید، می‌پرسم: آیا این جوابیه را که با استفاده از عباراتی چون «نوچه‌های کمربسته‌ی بوش قداره‌بند» و «بُزمجه‌های از ترس رعد و برق به سوراخ خزیده» همراه شده است، می‌توان جوابیه‌‌ای آرام نامید؟ این تهدید «سیدمرتضی» که اگر این اظهارات و مطالبه‌ی آزادی بی قید و شرط (و نه آزادی منطقی) در زمان جنگ بیان می‌شد، احتمالاً دفتر مجله‌ی آدینه مورد نوازش موشک آر پی جی رزمندگان قرار می‌گرفت، آیا نشان از یک غیرت دینی مقدس در قبال توهین به آرمان‌ها ندارد؟
 
ماجرای این پیغام و پسغام‌ها به همین جا ختم نمی‌شود چنانکه چند سال بعد مسعود بهنود در مصاحبه با یاسر کراچیان، اینبار به شدت بر آوینی می‌تازد و از ادبیات و خط مشی او انتقاد می‌کند. انتقادی که در نوع خود شدیدترین انتقادات نسبت به آوینی و شخصیت او به شمار می‌رود. و شاید این اظهار نظر در سال‌هایی دور پس از شهادت مرتضی بیشتر این فرضیه را تایید کند که جریان روشنفکری به دنبال مصادره ویا حداقل خنثی کردن تاثیر او بود.
 
این «آوینی» که ما او را از سیاه و سفید کتاب‌هایش می‌شناسیم، آن‌چنان غیور است که در واکنش به مصاحبه کیهان فرهنگی با تقی مدرسی –نویسنده‌ی ضد انقلاب مقیم امریکا-  و اظهارات ضد ارزشی او می‌نویسد: «آیا به راستی مسئله بدین سادگی است که شیطان از سوراخ سهل انگاری و تسامح ما به درون مجله‌ای خزیده است که تحت نظارت نمایندگی ولی فقیه است و یا موضوع را باید از این عمیق‌تر و وخیم‌تر دانست؟» (منبع:حلزون های خانه به دوش صفحه‌ی 29)
 
و از همین دست، باز هم می‌توان به حرکت انقلابی «آوینی» در هنگام اکران «مشق شب» کیارستمی در سینمای تالار اندیشه‌ی حوزه‌ی هنری اشاره کرد؛ حرکتی که در اعتراض به توهین این فیلم به حضرت صدیقه‌ی اطهر (س) صورت گرفته بود. آن هم اعتراض با صدای رسا به نحوی که تمام سالن متوجه شوند. آیا چنین اعتراضی با صدای بلند در یک اکران خصوصی در سالن سینما و در یک جمع کاملاً سینمایی خلاف قواعد «جنتلمن‌«های اروپایی نیست؟ پس چرا گروهی به اسم قرابت نسبی با «سید مرتضی» بعد از رحلتش، در اندیشه‌ی مصادره‌ی او به نفع جبهه‌ی از رمق افتاد‌ه‌ی روشنفکری این چنین کم‌حافظه شده‌اند؟          
 
«آوینی» هیچ‌گاه چماقدار نبود، اما بی‌خاصیت و بی‌غیرت هم نبود. او خودش را در قبال حمله‌های خواسته یا ناخواسته‌ای که از سوی روشنفکران به ساحت دین و ارزش‌های انقلاب اسلامی صورت می‌گرفت، مسئول می‌دانست و سعی می‌کرد در این موارد ابهام زدایی کرده و در صورت لزوم برخورد کند  مرتضی خود در این باره می‌گوید:
 
«بر آن قصد بوده‌ایم و خواهیم بود که اگر ساحت دین مورد هجوم کج اندیشان واقع شود، با همه‌ی وجود به دفاع از آن برخیزیم تا آن نهال تازه رسته‌ای که با انقلاب اسلامی در خاک مستعدّ این کشور پا گرفته است، در حریمی از تقدس فرصتی برای رشد بیابد...» (منبع:کتاب حلزون های خانه به دوش صفحه ی 19)
 
او البته طرفدار آزادی مشروط هر دو طیف متجدد و انقلابی است و اینکه هر دو بتوانند آرای خود را در یک شرایط یکسان و البته با رعایت خط‌قرمزها منتشر نمایند. هر چند که خود نیک می‌داند که روشنفکران از فضایی که در اختیار خواهند داشت، چگونه استفاده می‌کنند. چنان که خود می‌گوید: «باید از وجود این آزادی مشروط حمایت کرد، اگر چه کانون کذایی (منظور کانون نویسندگان است) به مرکزی برای مظلوم‌نمایی روشنفکران و «ننه من غریبم» در برابر مجامع غربی و دعوت آنها به داخل کشور تبدیل شود – که خواهد شد، چرا که این جماعت همچون جنینی که به زهدان مادر وابسته باشد، با بند نافِ مشهورات انتکتوئلیستی قرن نوزدهمی به غرب وابسته‌اند و در نشریات خود نیز همواره همین یک مشت اسم و عبارت را به اَشکال مختلف قرقره می‌کنند. «آزادی» و «حقیقت» هم از همان الفاظی هستند که قربانی این جاهلیتِ توسعه یافته شده‌اند و دست یافتن به معنای حقیقی آنها روز به روز مشکل‌تر می‌شود.» (منبع:کتاب حلزون های خانه به دوش صفحه ی 57)
 
او در توجیه مشروط بودن این آزادی هنرمندان و در انتقاد از چاپ کتاب غیراخلاقی و ضد دینی «شهرنوش پارسی‌پور» با عنوان «زنان بدون مردان» می‌گوید:
 
«باز هم ما امیدواریم که نظام بوروکراسی کشور آن همه از آرمان های انقلاب اسلامی دور نگردد که به خواست مردم و سلامت اخلاقی جامعه اسلامی بی اعتنایی کند و کار این تساهل تا بدانجا کشد که یک بار دیگر امکان رشد برای این شجره‌ای که در لجن نمی‌روید فراهم آید. آیا احترام به حقوق اجتماعی هنرمندان لزوما با نفی حقوق اجتماعی افرادی که می‌خواهند در یک فضای سالم اخلاقی زندگی کنند، همراه است؟» (منبع:کتاب حلزون های خانه به دوش صفحه ی 45)
 
او در همین سالها، معضل تهاجم فرهنگی را که در کلام مقتدایش –مقام معظم رهبری- به شدت جلوه دارد، محور انتقادهایش از روشنفکران قرار می‌دهد و با رعایت طریق انصاف، از بیان علت آنکه چرا از نظر او این روشنفکران متهم محسوب می‌شوند، هیچ ابایی ندارد.
 
«این تهاجم فرهنگی اگرچه صورت توطئه دارد، اما بدون تردید نه آنچنان است كه بتوان بر وابستگی مستقیم همه‌ی روشنفكرانی كه مخالف انقلاب اسلامی هستند، حكم كرد، چنین نیست. روشنفكری حقیقتی دارد كه در هیچ كجا جز دنیای غرب تعین نمی‌یابد. جامعه‌ی روشنفكری اصولاً‌غرب‌گراست و با تفكر غرب زده می‌اندیشد و حتی اگر روی به دینداری بیاورد به شدت در معرض التقاط قرار دارد. روشنفكر به مفهوم «ولایت» اعتقادی ندارد، چرا كه به دموكراسی غربی ایمان آورده است. او مومن به شریعت علمی است و با احكام ساده و متعارف و عوام زده‌ی علوم تجربی و انسانی می‌اندیشد و با پشتوانه‌ی چنین تفكری، دین و دینداری خرافه‌ای بیش نیست. بنابر این تفكر، عصر دین سپری شده و عصر علم فرا رسیده است و علما و متدولوژیست‌ها نه تنها جای انبیا بلكه جای فلاسفه را نیز گرفته اند... بنابراین، چه بسا كه روشنفكران یك قوم با رویكرد به ظاهر ریاكارانه‌ی دموكراسی غربی و شیفتگی مجنون‌وار نسبت به دستاوردهای شگفتانگیز تكنولوژی، تبلیغ تفكر غربی و اشاعه‌ی آن را نوعی مبارزه‌ی ارزشمند بینگارند و به این اعتبار، به هویت و استقلال خود پشت كنند. اگر در مسئله‌ی تهاجم فرهنگی هم باز روشنفكران مورد اتهام هستند، از همین جاست.» (منبع:کتاب رستاخیز جان صفحه ی 65)
 
او از کنار ادعاهای دروغین جریان روشنفکری مبنی بر دوری از سیاست و ایدئولوژی هم بی‌تفاوت نمی‌گذرد و آن را موضوع نقد قرار می‌دهد:
 
«عجیب اینجاست که شاید تا همین چند سال پیش، همین آقایان بسیار دوست می‌داشتند که خود را صاحب سوابق سیاسی مبارزاتی جا بزنند و حداقل پنهانی برای خود پُز و لقبی انقلابی دست و پا کنند. حالا چه شده که امروز چون جنّی که از بسم‌الله می‌گریزد، از ایدئولوژی‌های سیاسی می‌گریزند و به تصریح خودشان می‌خواهند طوری زندگی کنند که با تغییر حکومت‌ها و رژیم های سیاسی لطمه‌ای به ایشان نخورد.» (منبع:کتاب حلزون های خانه به دوش صفحه ی 91)
 
«سید مرتضی» هیچ وقت وارد کج‌راهه‌ی اطوارهای روشنفکری مرسوم نشد و همیشه فاصله‌اش را با این جماعت حفظ کرد. اگر آنها سینمای «تارکوفسکی» را تبلیغ می کردند، او ضمن نقد این فیلمساز و تفکر او، سینمای «هیچکاک» را به عنوان سینمای مطلوب معرفی می‌کرد. اگر آنها برای «کیارستمی» و «مخملباف» سرودست می‌شکستند، آوینی برای «حاتمی‌کیا» نامه‌ی ستایش‌آمیز می‌نوشت. 
 
و شاید از همین روی بود که اسفند ماه سال ۱۳۷۰ و در جریان سخنرانی“غیر منتظره” سید مرتضی آوینی در سمینار «بررسی سینمای پس از انقلاب» در دانشکده سینما تئاتر، همین روشنفکران سینماگر چنان بر او تاختند که خودش بعدها درباره شرایط خاص قرائت این سخنرانی از عبارت «بازجویی» استفاده کرده و نوشت:
 
«نوبت من بود. خانم نجم -ناظم جلسه- اعلام کرد: و حالا به سخنان سردبیر محترم ماهنامه سوره آقای سید مرتضی آوینی… لابد همه منتظر بودند که من هم بروم و بنا بر آداب روشنفکری سخنانی چند در مدح سینمای ایران و سینماگرانش بگویم و در جهت حفظ پرستیژ سخنانی بگویم که با مشهورات و مقبولات جوامع روشنفکری مخالفتی نداشته باشد. اما من همین متن را خواندم. از روی کاغذ، خیلی بد و با تپق فراوان. بعدها دوستان گفتند  متن را همانطور خواندی که نریشن های روایت فتح را. مظلومانه و محزون. اما در هنگام سوال و جواب و یا بهتر بگویم بازجویی، بسیاری از معترضان به لحن خشن سخنانم اعتراض کردند و از جمله کسی برایم نوشته بود: جناب برادر عارف، آقای آوینی! لطفا بفرمایید اخلاق اسلامی درباره وقاحت چه نظری دارد؟ یعنی که لحن سخنان من وقیحانه بوده است. جماعت عجیب برآشفته بودند.»
 
به هر حال او هیچ‌وقت نخواست روشنفکر بماند و مهم‌تر آنکه این فاصله‌اش با روشنفکری را فریاد زد. شاید به همین خاطر است که روشنفکران هیچ‌گاه او را نخواهند بخشید. چنانکه متحجران. چون او از میانه‌راه تجدد و تحجر گذشت... 
مهدی آذرپندار

دنیا بدون فاطمه دنیا نمی شود

دنیا بدون فاطمه دنیا نمی شود / یک مدتی است بغض علی وا نمی شود

یک مدتی است فاطمه دردانه رسول / از بستر مریضی خود پا نمی شود

محبوبه محمد و لیلای مرتضی / دیگر برای روزه محیا نمی شود

دیگر کسی از پس آن روز لعنتی / سنگ صبور زینب کبری نمی شود

ام الیجیب های حسن رو به آسمان / اما چه سود درد مداوا نمی شود

پیراهن سیاه خود آماده کن! حسین / مادر دگر ز بستر خود پا نمی شود

چند اند دختران که ناز پدر کشند / هر دختری که ام ابیها نمی شود

دنیا زنان پاک بسی دیده است و لیک / هر عصمتی که عصمت زهرا نمی شود

دنیا شنید رایحه ی عطر فاطمی / گشتند و لیک حیف که پیدا نمی شود

شاعر بدون او نفسم حبس می شود / دنیا بدون فاطمه دنیا نمی شود

شعر از دوست عزیزم رضا کردلو

پی نوشت:

در وبـــــــــــــــ گردی مطلب امیرحسین ثابتی را دیدم و خیلی خوشم اومد و شما را هم بی نصیب نمی گذارم. این مطلب را از اینجا بخوانید.

عرض اردات شعرا به حضرت صدیقه زهرا(س)

چه جریانی فیلم قلاده‌های طلا را تحریم کرد؟!

نفوذ سرویس‌های جاسوسی در وزارت اطلاعات، جدا کردن صف معترضین و جاسوس‌های انگلیس و آمریکا و... همه و همه گویای انتقادی بودن فیلم قلاده های طلا به حکومت است تا سفارشی بودن آن. اما چرا این فیلم را نماد حکومت و دیکتاتوری معرفی می‌کنند و دست به تحریم آن می‌زنند؟ اصلاً این تحریم از سوی چه جریانی اتفاق می‌افتد؟
این مطلب به هیچ وجه قصد توهین، تقبیح و یا تطور فکری یک گروه و یا جریان خاصی را ندارد، چرا که نگارنده به تحقیق میداند که با خواندن یک یادداشت نه کسی از اعتقادهای خود باز میگردد و نه تغییری شگرف در او رخ خواهد داد؛ اما همان مقدار که خواننده را کمی به فکر فرو برد، نویسنده را بس خواهد بود.
با اکران فیلمهای سینمایی «گشت ارشاد»، «خصوصی» و «قلادههای طلا» در ایام نوروز و استقبال به نسبت خوب تماشاگران سینمایی از این آثار، جنجالهای سیاسی و غیرسیاسی در رسانهها، شبکههای اجتماعی و مطبوعات به وجود آمد تا جایی که برای عدم اکران فیلمهای «گشت ارشاد» و «خصوصی» تجمعی نیز در مقابل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برگزار شد- بگذریم از این که این جنجالها صرفاً مربوط به مشکلات فیلمها بوده یا این که هدف مورد توجه قرار گرفتن و بالا بردن گیشهی آنها بوده است– و از طرفی این دو فیلم را در مقابل فیلم «قلادههای طلا» که بسیاری از منتقدین سینمایی آن را «سیاسیترین فیلم تاریخ سینمای ایران» میدانند، قرار دادند تا با ایجاد یک دوگانه همچون «اخراجیها 3» و «جدایی نادر از سیمین»، گیشهی آن فیلمها را هم بالا ببرند.
 
اینها در شرایطی است که این دو فیلم را به عنوان منتقدان حکومت مطرح میکنند و «قلادههای طلا» را فیلم سفارشی حکومت، مدافع دیکتاتوری، خوشایند رهبر، مخالف جنبش مصطلح سبز، همپیمان نشان دادن مردم با دستگاههای جاسوسی خارج[1] و .... میخوانند که به دفاع از نظام میپردازد و با این شیوه سعی در محکوم کردن قلادههای طلا و دعوت به «تحریم» آن دارند.
 
از طرف دیگر با مطرح شدن توقف اکران دو فیلم «خصوصی» و «گشت ارشاد» به دلیل ابتذالهای موجود در آنها، این کار را از سوی «ابوالقاسم طالبی» و تیم رسانهای همسوی او و در جهت یکه تازی «قلادههای طلا» معرفی کردند؛ بگذریم از این که این توقف در 4 سینمای حوزهی هنری اتفاق افتاد و چند سینمای شهرداری نیز که قرار بود به جای آنها فیلمهای «نارنجی پوش» و «بوسیدن روی ماه» را اکران کنند، به دلیل مخالفت پخش کنندههای این دو فیلم، لغو شد و خصوصی و گشت ارشاد همچنان بر پردهی سینما به چشم میخورد.
 
همچنین این را هم نادیده میگیریم که اگر قدرت دست طالبی و همدستانش-اصطلاح منتشر شده از سوی رسانههای ضد انقلاب- بود؛ میتوانستند به هیچ وجه پروانهی اکران این فیلمها را ندهند تا با خیال راحت همه را پای «قلادههای طلا» بکشانند؛ نه این که بعد از اکران آنها با این همه جار و جنجال جلوی آنها را بگیرند. در این بین چند سؤال مطرح میشود. آیا «قلادههای طلا» یک فیلم سفارشی است و نقدی در آن وجود ندارد؟ آیا خصوصی و گشت ارشاد فیلمهای منتقد حکومتاند؟ تحریم قلادههای طلا یک امر متعارف در فرهنگ و هنر است؟ چه کسی حکم تحریم را میدهد؟ و....
 
نگارنده، فیلمهای «گشت ارشاد» و «قلادههای طلا» را مشاهده کرده و قصد تماشای فیلم «خصوصی» را نیز دارد؛ چرا که بدون تماشا نمیتواند در مورد آن قضاوت کند اما تماشای آن دو فیلم حقیقتی را مطرح میکند که با پازل چیده شده در بالا متفاوت است. «گشت ارشاد» همانند باقی فیلمهای «سعید سهیلی»، فیلمی با درون مایهی طنز است که در ادبیات سینمایی به «طنز سیاه» شهرت دارد و بیشتر به عادیسازی یکسری ناهنجاریهای اجتماعی میپردازد تا انتقادهای حکومتی و آن چه که باعث توجه به آن میشود، در درجهی اول نام حساس فیلم و قرینهی بیرونی آن بوده و بعد از آن جوّ سازی عوامل فیلم، از جمله همان تجمع و... است که باعث نگاه به آن شده است؛ اما «قلادههای طلا» که به سیاسیترین فیلم تاریخ سینمای ایران شهرت یافته است را میتوان به لحاظ محتوایی یک سلسله انتقاد جدّی به وزارت اطلاعات و نیروی انتظامی دانست و محوریت فیلم را نیز برخلاف اخبار فضای موجود در «فیس بوک، توییتر و ...» بر عملکرد این دو نهاد در انتخابات سال 88، معطوف دانست.
 
نفوذ سرویسهای جاسوسی در ردههای بالای وزارت اطلاعات، اشتباهات مختلف در نحوهی برخورد و سستیهای نیروی انتظامی، جدا کردن صف معترضین و جاسوسهای انگلیس و آمریکا که حتی در سکانسی از فیلم از زبان فرماندهی بسیج بیان میشود و جمعیت وسیع روز 25 خرداد را مردم معترضی میداند که برای حفظ جمهوری اسلامی خون دل خوردهاند و برای آنها حق اعتراض هم قائل است. ادعای مسالمت آمیز بودن تجمعهای مردم در سال 88 را میپذیرد و... همه و همه گویای انتقادی بودن فیلم به حکومت است تا سفارشی بودن از سوی آن. اما چرا این فیلم را نماد حکومت و دیکتاتوری معرفی میکنند و دست به تحریم آن میزنند؟ اصلاً این تحریم از سوی چه جریانی اتفاق میافتد؟
 
تحریم آثار سینمایی در تاریخ به هیچ وجه سابقه نداشته است و تنها فیلمی که در سینمای جهان تحریم شده است، فیلم «مونیخ»، در سال 2005م. بوده است که از سوی انجمن صهیونیستی آمریکا (zos) این تحریم اعلام شد و علت آن را هم ضدصهیونیستی بودن فیلم اعلام کردند. در ایران عموماً این تحریمها از سوی گروهی کانالیزه میشود که نام خود را اصطلاحاً «روشنفکر» میگذارند و علاوه بر تحریم با انتشار نسخههای کپی از فیلمها برای پایین آوردن گیشهی این فیلمها تلاش میکنند؛ باز از این میگذریم که سالهاست همین افراد، فریاد میزنند که نسخهی قاچاق فیلمها را نخرید که به فرهنگ و هنر، این جنس لطیف و ظریف، آسیب میرسد؟!
 
این رفتار متعصبانه یا همان دگماتیسمی که به رفتارهای خارج از چارچوب فکری گفته میشود، با نگاهی یک جانبه و خارج از حد انصاف با مسایل برخورد میکند و این افراد بیشتر به نام «متحّجر» نامیده میشوند تا یک روشنفکر!!! گروهی که در داخل دست به این تحریمها میزنند و نام خود را «روشنفکر» میگذارند، بعد از انقلاب اسلامی دچار یک شُک عمیق شدند و این شُک باعث گردید که از روشهای معقول و منطقی خارج شده و حس تنفر خود را با این روشهای غیرمعمول، غیرمعقول و غیراخلاقی نشان دهند. این گروه که هنر را مُلک طِلقخود میدانند، وقتی یک تفکر نقض آنها مطرح میشود، در مقابل آن میایستند و با ایجاد «تنفر»، سعی در اثبات خود دارند. این جریان از آن جا که نیروی اجتماعی ندارد، وجود خود را بر دو پایهی «توهم و نفرت» بنا کرده است و هر آن چیزی که بخواهد در آنها این توهم را بشکند و یا نفرت را کم کند، دشمن تلقی میشود و همانند «قلادههای طلا» به مبارزه با آن میپردازد.
 
مخاطب در مقابل این جوّ رسانهای و امواج شبکههای اجتماعی، واکنشهای مختلفی را بروز میدهد که یکی از آنها نگاه افراطی و متحجرانه و همسویی با این موج تحریم است و عواقب آن ساختن صفحههای متعدد فیس بوکی مانند «از ابوالقاسم طالبی متنفرم»، «از بازیگران قلادههای طلا متنفرم»، «بیایید قلادههای طلا را تحریم کنیم» و الا ماشاالله صفحهی دیگر است که از سوی کسانی ساخته میشود که به هیچ وجه تا به حال فیلم را ندیدهاند و گاهاً اصلاً اهل هنر و سینما نیستند و تنها سوار بر امواج جوّ سازیها شدهاند. حتی خیلی از اینها اگر یک بار این فیلم را مشاهده کنند، شاید آن را همسوی خود دانسته و مُبلّغ آن شوند اما این حق را برای خود قائل نمیشوند که ابتدا به نظارهی قلادههای طلا بنشینند، بعد از آن تصمیم به نفی یا اثبات آن بگیرند.
 
نمونهی بارز این جوّ سازیها را حتی در مصاحبهی «مسیح(معصومه) علینژاد» که خود را یک روزنامهنگار حرفهای میداند با ابوالقاسم طالبی میتوانیم مشاهده کنیم که مسیح علینژاد که تا به حال فیلم را ندیده است، آشکارا بیان میکند که آقای طالبی شما در فیلمتان معترضین را یا «اراذل و اوباش دانستید» یا «عامل بیگانه» یا «فریب خورده» که ابوالقاسم طالبی در جواب میگوید که شما فیلم را ندیدهاید و دارید قضاوت میکنید. معترضین در فیلم من مورد تکریم قرار گرفتهاند و این تکریم حتی از زبان یک فرد بسیجی در پایگاه بسیج، بیان میشود.[2] 
 
حقیقت این است که «عرف روشنفکری «عرف عامّ» جامعهی ما نیست.[3]» و مردم ما بنا به خواست و علاقهی روشنفکران عمل نمیکنند. فروش بالای «قلادههای طلا» تا کنون نیز مؤید همین مطلب است. مشاهدهی حقیقت باعث تثبیت و یا تخریب این فیلم و موارد مشابه آن میشود نه حملههای تنفرآمیز جریانهای خاص به آن چه خوب میگوید سید شهدای اهل قلم که «عرف عام همچون رودخانهای در عمق جریان دارد، اما عرف خاص کفی است که میجوشد و سطح و ظاهر را پوشانده است و اجازه نمیدهد که باطن آن یعنی رودخانه را ببینیم. هیاهوها نباید ما را به اشتباه بیندازد که هرچه هست و هر که هست هم اینانند که در هفته نامهها و ماهنامهها و فصلنامهها قلم میزنند.»[4]
 
نگاه متحّجرانه به مسایل، در کنار نگاه تجددگرایانه، دو پرتگاه جهنمی هستند که در این سوی و آن سویِ صراط عدل، دهان باز کردهاند و برای نتیجهگیری درست باید با نگاه عادلانه و منصفانه به مشاهده نشست تا حقیقت را کشف کرد. یک چیز را نمیتوان نادیده گرفت و آن این که هرگاه مشکلی سیاسی پا میگیرد و مرضی سیاسی عارض یک جامعه میشود، یک جانب ماجرا- که نیاز بیشتری به پایِ کار نگه داشتن افرادش دارد- دست به دامان مسایل تئوریک و عملیک(!) میشود و انواع و اقسام حرفهایی را که میتواند بر طرف مقابل چماق کند، بر زبان و قلم جاری میسازد- همچنان که این جماعت به اصطلاح روشنفکر بر سر ابوالقاسم طالبی و همفکرانش میکوبند- البته واضح است که این کوبش رسانهای به خاطر تقوای علم و دعوای فضل نیست و این پرخاشگری؛ صرفاً یک ضلع از چند ضلعی سیاسی ماجراست.
 
از نظر نگارنده، پرسش باب گفتوگو را باز میکند و پرسش بدون گفتوگو صرفاً یک موجود ناقص و بیخاصیت است و بنا نیست که زندگی انسان صرفاً با پرسش خشک و خالی سامان پیدا کند و بهبود یابد. گفتوگو دنبالهی پرسش است و تا پای گفتوگو باز نشود، مسألهای حل نخواهد شد و عقدهای گشوده نمیشود. همچنان که تا در معرض این عارضهی فرهنگی- قلادههای طلا را میگویم- قرار نگیرید، نه میتوانید و نه باید در مورد آن نظر دهید که شرط عقل این چنین حکم میکند.
 
سؤالی که باید از این جماعت روشنفکر پرسید، این است که اگر گوشی برای شنیدن و چشمی برای دیدن نباشد؛ آیا تفکر متوقف میماند و تمام؟ اگر هرکس صرفاً صدای خودش را بشنود و گوشها صرفاً به درون باز باشد، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا تفکر متوقف خواهد شد و خلاص؟ پاسخ آنجاست که کاروان تفکر منتظر یکی دو نفر یا حتی جوامع نخواهد ماند و به پیش میرود و آن که خود را از نعمت گوش شنوا محروم میکند، هاضمهی خود را ضعیف میدارد و به حرفهای صد من نیم غاز دل خوش میکند- مثل کبکی که سر در برف کرده و چون کسی را نمیبیند، فکر میکند که کسی هم او را نخواهد دید- و البته نشاط در تفکر با دل سپردن به همسخنی[نه یک سخنی] و گفتوگو ظهور میکند و تفکر بینشاط، تفکر نیست چرا که تفکر رفتن است.[5]
 
«گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد/ به خود گمان نبرد هیچ کس که نادانم»
 
پی‌نوشت‌ها؛
 
1- مصاحبهی مسیح (معصومه)علی نژاد با ابوالقاسم طالبی
2- همان
3-  شهید آوینی، تجدد و تحجر
4- همان
5- یادداشت «در مزایای هم سخنی]=گفتوگو[»
 
 
 
 
 
  
 
 پی نوشت:
این مطلب در سایت های دیگری نیز پوشش داده شده بود که به نظر لازم نمی آید از همه سایتها اسم آورده شود.

تنظیم خانواده به سبک قوانین راهنمایی رانندگی

به دولت آقای هاشمی نقدهای زیادی وارد است اما یکی  از بزرگترین نقد هایی که بنده همیشه بدان داشتم سیاست "فرزند کمتر زندگی بهتر" بود که باعث از بین رفتن نسل ایرانی ما می شد و در زمان آقای احمدی نژاد حداقل در حد حرف وضعیت بهتر شد.

اما نکته ای که اخیرا در قوانین راهنمایی و رانندگی مشاهده کردم و خیلی ناراحت شدم، بحث سقف 4 سرنشینی در اتومبیل بود که عملا می گوید خانواده های ایرانی نباید بیش از 4 نفر باشند و الا جریمه می شوند البته راه حل دیگری هم هست اینکه هر خانواده ایرانی یک خودرو ون بخرد و دولت نیز ون را خودرو ملی اعلام کند.

نام راستین و کامل اين نظام، نظام امت و امامت است

به مناسبت روز جمهوری اسلامی، قسمت‌هایی از دیدگاه و نظرات شهید بهشتی پیرامون نظام اسلامی، مدل استقرار حکومت اسلامی مطرح می‌کنیم.

افكار و انديشه‌هاي شهيد بهشتي كه به سعه‌صدر و بلندنظري شناخته شده است در شكل‌‌گيري نظام جمهوري اسلامي ايران نقش تعيين‌كننده كننده داشت.

شهید بهشتی: نام راستین و کامل اين نظام، نظام امت و امامت است

شهيد بهشتي آنجا كه به معرفي نظام سياسي جمهوري اسلامي مي‌پردازد آن را با نام تشيع راستين مي‌خواند و تصريح مي‌كند اين نوع حكومت با هيچ يك از عناويني كه در كتاب‌هاي حقوق سياسي يا حقوق اساسي آمده است قابل تطبيق نيست.

معتقد است عنوان مناسب اين نظام، نظام امت و امامت است ليكن در ابتداي انقلاب چون اين عنوان براي توده مردم روشن نبوده است در ابتدا شعار «حكومت اسلامي» را انتخاب كردند و سپس زماني كه مشخص شد اين نظام حكومتي رئيس جمهور هم دارد آن وقت شد «جمهوري اسلامي»، ولي نام راستين و كامل آن نظام «امت و امامت»‌ است. (1)
ادامه نوشته

یک نکته در مورد"قلاده های طلا"

در مورد سیاسی ترین فیلم تاریخ سینمای ایران حرف و حدیث بسیار است اما نکته ای بسیار به چشم می آید این است که بیشتر مخاطبان با یک تحلیل خاص سیاسی به دیدن فیلم می‌روند ولی وقتی بیرون می‌آیند به یک جمع‌بندی بر اساس وقایع می‌رسند و به نوعی به پشت صحنه اتفاقات پی می‌برند. این فیلم از این جهت یک روشنگری و ثبت تاریخی است.

من باب "تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی"

این نکته شاید تمام حرف یک وبلاگنویس باشد با هزاران کلمه یادداشت اما رهبر انقلاب در یک پارگراف فرموده اند و ترجیح می دهم آن را باز نشر دهم تا عریضه بنویسم:

«ما بايد عادت كنيم، براى خودمان فرهنگ كنيم، براى خودمان يكفريضه بدانيــــــم كه هر كالائى كه مشابه داخلى آن وجود دارد و توليد داخلى متوجه به آناست، آن كالا را از توليد داخلى مصرف كنيم و از مصرف توليدات خارجى بجد پرهيز كنيم.»

برداشتی متفاوت از فیلم جدایی نادر از سیمین

اول سلام

دوم عید شما مبارک

 واما بعد...

چند صباحی است که دوستان محترم می خواستند که مطلبی برای وبلاگ بنویسم اما متاسفانه زمان برای ما یار خوبی نبود و فرصتی دست نمی داد که دست بر کیبورد محترم بفشارم و در فضای وب حرفهای دوزاری ام را منتشر کنم، اما الحمدلله این فرصت فراهم شد و این فرصت را غنیمت دانستم که در از آن برای فضای فرهنگ سودی بجویم. البته امسال سال"ولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی" است و ما نیز مطیع رهبری در این عرصه تلاش خواهیم کرد ولی فی الحال از ما همین نقد فرهنگی را پذیرا باشید تا بعد:

چند وقت پیش در معیت یکی از منتقدان و کارگردانان مکتبی و حرفه ای سینما گپ و پفتی کوتاه داشتیم که حرفمان به "جدایی نادر از سیمین" کشید. البته این خیلی غیرعادی نیست که در فضای سینمایی حالا اگر بخواهیم صحبت کنیم یا در مورد جدایی حرف می زنند یا "قلاده های طلا" حالا اونجا بحث ما به جدایی خورد. این بنده خدا در مورد جدایی نادر از سیمین نکته ای را گفت که بنا به وظیفه لازم دیدم در وبلاگم آن را منتشر کنم. عین عبارت چنین بود"

"جدایی نادر از سیمین اگر چه در لایه هایی در صدد سیاه نمایی و زدن جمهوری اسلامی بود اما اگر ما زرنگ بودیم می توانستیم نیمه پر لیوانش را هم خیلی خوب به عرصه نقد و نظر بکشانیم. حالا شاید بگویی مگر جدایی نیمه پری هم داشت؟ من این موضوع را با یک سکانس از فیلم برایت شرح می دهم. نگاه کن بدان سکانسی که شهاب حسینی وارد مدرسه ترمه می شود و با معلم زبان ترمه(مریلا زارعی) درگیریر لفظی پیدا می کند. شهاب حسینی قرآن را در مقابل مریلا زارعی می گیرد و می گوید به قرآن قسم بخور که آنچه در دادگاه شهادت دادی راست بوده است اما مریلا زارعی این کار را نمی کند و فردای آن روز شهادتش را از دادگاه پس می گیرد. خب این نشانگر چیست؟ این نشان می دهد که مردم ایران از هر چیز خود بگذرند از دین و ایمان خود نمی گذارند. حالادر این فیلم سراسر سیاه اگر این نکته را بتوانی برداشت بکنی و برجسته بکنی کار بزرگی در نقادی کرده ای"