دیوارهای مهربانی؛ برای تخلیه عاطفه در جامعه مدرن

 

امروز به نسبت دو دهه گذشته در ایران فهم «جامعه مدرن» و «مدرنیزاسیون» آسان تر است و مسیر طیشده در دولت های سازندگی و اصلاحات در سرمایه سالاری و اشرافی گرایی؛ و ایجاد یک طبقه جدید در جامعه که الگوی رفتاری افراد جامعه هستند و به تبع آنها رفتار طبقه متوسط نیز شکل می گیرد، برای مردم ملموس تر شده است.

حالا راحت تر از گذشته می توان در مورد زندگی مدرن و مدرنیته سخن گفت و در این مجال اگر بخواهیم مدرنیته و زندگی مدرن را با چند مفهوم، برای خواننده ملموس تر کند؛ می توان آن را در فردگرایی، فایده گرایی، خردگرایی و این جهانی بودن چهارچوب مند کرد. مهمترین مفهوم در این بسط نظری اندیویژوالیسم (اصالت فردی انسان) است. فردگرایی است که نقطه پرقدرتش لیبرالیسم است. اگر دولت‌ها در لیبرالیسم حداقلند چون آنجا فرد اصالت دارد. در این منطق هر چیزی غیر از فرد و پیش از او و بیرون از او وجودش اعتباری است و تنها یک چیز اصیل وجود دارد که آن نیز فرد و خواسته‌ها و انتخاب‌هایش است. در این پارادایم اینکه "من انتخاب‌کننده باشم" مهم‌تر از این است که "من چه چیزی را انتخاب می‌کنم". طلاق و ازدواج به خودی خود مثبت یا منفی نیست بلکه بسته به این است که خواست من باشد یا از مرجعی بیرون از من صادر شده باشد. مساله دوم «فایده‌گرایی» است؛ در منطق زندگی مدرن ارتباطات مبتنی بر فایده هایی است که به فرد می رسد و اساسا همه چیز مبتنی بر این گزاره سامان داده می شود که آیا این فعل منجر به فایده ای برای من می شود یا خیر؟ و اساسا این فایده از منظر مادی تحلیل می شود و محل رجوع است؛ بعنوان مثال در یک اداره فرد در دوگانه تصمیم گیری برای ارتباط نزدیک تر با فرد "الف" و "ب" این نکته را مد نظر قرار می دهد که "ارتباط با کدام یک مسیر ترقی و بالا رفتن در سازمان را راحت تر می کند" و اساسا ارتباط مفید و موثر این ارتباط است. ویژگی سوم بحث «خردگرایی» است؛ عقل محاسبه‌گر و عقل ابزاری در این جامعه است که آن هم در جامعه دارد مشاهده می‌شود؛ محاسبه اینکه این رفتار چقدر به تناسب هدف من وسیله خوبی است؟ انسان با عقل ابزاری محاسبه می کند که در مترو اگر روی صندلی نشته باشد و فرد مسنی یا معلولی یا بارداری ایستاده باشد آیا باید صندلی را در اختیار او بگذارم یا خیر؟ و مبتنی بر عقل ابزاری جواب منفی می شود. و در نهایت نگاه «این جهانی» است. در مدرنیته نگاه این جهانی غالب است. سخنی از مرگ و جهان بعد از مرگ نیست. اینها ویژگی‌هایی است از مدرنیته که کم و بیش در کلانشهرهایی مثل تهران صورت عینی پیدا کرده است.

اما مهمترین ویژگی انسانی که این زندگی مدرن به آن حمله می کند؛ عاطفه است و عاطفه در سیستم فکری مدرن سرکوب می شود چنانچه در مدرنیته فقط از عقل صحبت می‌شود آن هم عقل محاسبه‌گر دکارتی و کانتی که در آن انسان با عقل تعریف می‌شود نه با عاطفه!

حال در این سیستمی که سرخوردگی عاطفه در جامعه مدرن در افراد رسوب می کند؛ در بزنگاه ها این عاطفه بصورت آتشفشان خود را نشان می دهد که از جمله همین بزنگاه ها می توان به پدیده پاشایی و فوران عاطفه در آن اشاره کرد.؛ اما این تخلیه روانی عاطفی نمود های دیگری نیز در جامعه دارد که می توان آنها را فهمید.

برای شناخت این مسئله بایستی به چند آمار توجه کرد؛ افزایش مشارکت مردم کلان شهرها بویژه تهران در مراسمات نیکوکاری که تنها یکبار درسال برگزار می شود؛ افزایش سازمان های مردم نهاد برای حمایت از مسائل مختلف از جمله حیوانات! رشد شیرخوارگاه ها و جدیدا هم پدیده «دیوار مهربانی» و رشد آن در شهرهای کشور همه پدیده هایی است که در نگاه اول بسیار میمون به نظر می رسد اما در واقع برای تخلیه عاطفه در زندگی مدرن تعبیه شده است. مکاتب انتقادی همواره واقعیت را به دولایه ظاهری، قشری و فریبنده و یک لایه زیرین و واقعی که ساختاری است تقسیم می کنند که برای فهم جامعه نباید به مناسبات رویین ارجحیت داد و آنچه در واقع وجود دارد آن لایه زیرین و زیربنای مسائل است و عدم توجه به انها به واسطه ناآگاهی جامعه است.

ضرورت خیریه در عالم آلوده به مدرنیته و ‌جامعه ی ایندویژوالیست سودمدار؛ نه از باب رفع نیاز مستمندان و‌ زایل نمودن شکاف طبقاتی و نیل به عدالت ، بلکه افیونی است برای تسکین ‌ و تخلیه عاطفه است و این همان زیربنای جامعه مدرن است. این پدیده البته در نظام لیبرالیستی غربی با چهره های زیبا تری ارائه می شود، آنجلینا جولی سفیر صلح سازمان ملل می شود؛ هیلاری کلینتون بنیاد خیریه راه اندازی می کند، میشل اوباما بنیاد حمایت از کودکان را مدیریت می کند و نمونه های مشابه دیگر که لایه رویین جهان غرب است و در لایه دوم همین ها در لابی های سرمایه سالاری خود، فقر، بی خانمانی، فحشا، تولید کودکان تک والد و ... را در جامعه گسترش می دهند. به عبارتی آنان که «عامل» و «مسبب» این فقر و ‌بی عدالتی اند، بعنوان چهره های خوب و مهربان جامعه نیز شناخته می شوند.

نگاه دقیق و درست در جامعه ایران نشان می دهد که تحت تاثیر مدرن شدن و تفکر توسعه گرای اقتصادی که دولت یازدهم نیز یکی از منادیان آن است -به ویژه در کلان شهر ها-، به مجرد اینکه رفتارهای انسانی و دینی مستمر همچون زکات، صدقه، خمس و... که از نگاه مادی گرای دنیا نیاز به صرف هزینه بالا و غیرفایده گرایانه و غیرعقلانی است، مصرف گرایی بالا رفته، کودکان بی سرپرست افزایش یافته، شکاف طبقاتی گسترده تر شده و عاطفه از بین رفته است.

بعنوان تکمله به یک قاعده اسلامی و قرآنی در مورد جامعه دینی که مستمرا در جهت عدالت کار می کند و از نگاه دنیوی غیرعقلانی و عیرفایده گرایانه است اما در منطق دینی کاملا عقلانی و حتی با نگاه فایده گرایانه مقبول است. خداوند در سوره مبارکه المعارج آیه ۲۴ می فرمایند: " فِى أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَّعْلُومٌ لِّلسَّآئِلِ وَ الْمَحْرُومِ وَالَّذِینَ یُصَدِّقُونَ بِیَوْمِ الدِّینِ "(معارج24الی26) "و آنان که در اموالشان حقّى است معلوم.براى افراد سائل و محروم.و آنان که روز جزا را باور دارند" به گفته مفسّران، اين آيه قبل از فريضه خمس و زكات نازل شده است. از امام صادق عليه السلام درباره «حقّ معلوم» سؤال شد، فرمودند: «اين حق غير از زكات واجب است و مراد آن است كه خداوند به انسان ثروتى داده و او بخشى از آن را جدا كرده و با آن صله رحم مى‏كند و مشقّت را از خويشان خود بر مى‏دارد.

به تعبیر دیگر این آیه بدان مفهوم است که هر کس درصدی از درآمد خود را هر ماه کنار می گذارد و به امور سائل و محروم می گذارد، یعنی هر ماه این «حق معلوم» و درصد مشخص را اساسا جزو درآمد و خرج و برج خود به حساب نخواهد آورد. اما آیا با منطق محاسبه گر دنیوی این امر قابل جمع است؟ و اساسا برای کسانی که در گیر زندگی مدرن شده اند این اقدام پذیرفته شده است؟

سخنران یا متولی اجرایی کشور؟

 1- فرض است بر رئیس قوه مجریه؛ «برجام2» را که «آشتی ملی» نامیده و احتمالا به معنای «توافق با داخل» است از داخل خودشان و کابینه‌شان و معاونان و مشاوران‌شان شروع کنند؛ تا دیروز فردی را «قهرمان ملی برجام» ندانند و مدال کذا بر سینه طرف نصب نکنند و امروز بگویند از فلانی نپرسید و از بهمانی بپرسید؛ فلانی کاره‌ای نیست و تحقیرش کنند. در مثل مناقشه نیست اما این رفتار مثل مردی است که از کدخدای ده کتک بخورد اما تلافی‌اش را سر اهل و عیالش در ‌آورد (اگرچه همه می‌دانیم که دوران بزن در رو تمام شده و اگر جناب روحانی شأن جمهوری اسلامی و جایگاهی که در آن قرار گرفته را درک کند قطعا طرف مقابل هم جرأت کدخدایی به خود نمی‌دهد).

2- از ابتدای انقلاب همه می‌دانستند روحانی سخنور خوبی است و برای همین بود که در محافل مهم و حساس روحانی سخنران می‌شد؛ از ختم سیدمصطفی خمینی تا حماسه 23 تیر و حمله علیه اراذل و اوباش تطمیع‌شده اصلاح‌طلبان برای ضربه به جمهوریت؛ روحانی یکی از گزینه‌های اصلی سخنرانی بوده است اما امروز دیگر روحانی، تنها یک سخنران نیست، سخنرانی تنها کار رئیس‌جمهوری نیست! مردم از رئیس‌جمهوری هم این را نمی‌خواهند. 2 سال و نیم فرصت مملکت‌داری را پای مذاکرات گذاشتید و آن روز که مردم توقع تغییرات وعده داده شده از قبل برجام را داشتند، اعلام کردید «برجام را خدا آورد»؛ گفتید «برجام را کسی با چشم بد نگاه نکند»، حالا هم امروز اعلام می‌کنید «برجام مثل آفتاب تابان است اما اگر کسی چشم خود را ببندد،  فکر می‌کند شب است؛ چشم‌ها را باید باز کرد.» اما اینها تنها در قالب صحبت‌های همان سخنور کارآیی دارد و در قالب رئیس قوه مجریه اگر فاقد کارآمدی نباشد، جز تیتر رسانه‌های حامی و همسو حاصل دیگری ندارد.
3- اما کلاس سخنوری همراه با واقع‌بینی را در نشست خبری اخیر، آن خبرنگار خبرگزاری خارجی به روحانی داد وقتی به او گفت: «حقیقت آن چیزی نیست که ما می‌گوییم بلکه حقیقت آن اتفاقی است که در واقعیت می‌افتد؛ اینکه من بگویم صدای بلندگو واقعیت نیست، بلکه هر وقت من به تریبون کوبیدم [تق تق]  این واقعیت دارد؛ اقتصاد هم از این مقوله خارج نیست؛ آنقدر که برجام در نهاد ریاست‌جمهوری زنده و پویا و کارآمد است، در اقتصاد، در بازار و در بین مردم کارآمد نیست». به نظر می‌رسد جناب روحانی عمیقا در نقش سخنران دهه 70 فرو رفته و واقعیت‌های بیرونی را فراموش کرده و هنوز نفهمیده که 2 سال و نیم است سکان اجرایی کشور دست او است و مردم از وی توقع کارآمدی و حل مشکلات اقتصادی را دارند؛ نه سخنرانی و آب و تاب و دادن القاب هر روز سنگین‌تر از دیروز به «برجام»ی که مردم ذره‌ای آن را در بهبود امورات‌شان حس نمی‌کنند.
4- اساتید جامعه‌شناسی معتقدند قوه مجریه از
3 سطح تعامل و ارتباط با اجتماع می‌تواند برخوردار باشد؛ یک سطح تعامل این است که دولت به‌طور مستقیم با بدنه اجتماع ارتباط برقرار کند و روابط نزدیک با آحاد جامعه و افراد و گروه‌های منتخب جامعه داشته باشد؛ سطح دوم تعامل قوه مجریه و جامعه ارتباط از طریق «کارآمدی و کارآیی» یا پاسخی است که به انتظارات و نیازهای جامعه در عمل می‌دهد بدین معنا که انتظارات مردم از طریق کارآیی و توانمندی دولت برآورده می‌شود و از طریق حل مشکلات، دولت با مردم ارتباط برقرار می‌کند. سطح سوم هم سطح رسانه است که دولت جناب روحانی عمدتا تعاملش با جامعه از طریق رسانه‌هاست و گسترش رسانه‌ها و صورت‌بندی‌های جدید رسانه‌ای مثل شبکه‌های اجتماعی(فیسبوک و توئیتر و...) هم در این امر به دولت کمک کرده است. جناب روحانی با این منطق رفتاری همواره در سطح سوم قرار دارد و در مقام یک واعظ پشت تریبون؛ تنها بیان‌کننده صفات خوب از برجام است، حال آنکه این صفات هیچ‌کدام برای مردم عیان نشده و شاید هم قرار نیست که عیان شود!
5- آخرالامر باید گفت؛ بعد از گذشت 2 سال و نیم از عمر دولت یازدهم، بعد از 2 سال و نیم مذاکره و تصویب برجام، پس از تلاش‌های یک ساله برای دستیابی به مجلسی پیرو دولت، امروز به ایستگاه پایانی سال همدلی و همزبانی رسیده‌ایم و مردمی که در تمام مراحل همدلی و همزبانی خود را به بهترین نحو به جمهوری اسلامی نشان داده‌اند، منتظرند دولت هم حل امورات‌شان را مسجل کند و این مساله به تعویض و تعلیق آینده نیفتد. برای روحانی از شیخ اجل باید بخوانیم که نغزترین نکات را در زیباترین قالب بیان می‌دارد و می‌گوید «کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق/ تا دمی چند که مانده ست، غنیمت شمرند»؛ ساعت شنی برای روحانی از 24 خرداد 92 چرخانده شده و شن‌ها آرام‌آرام به نیمه پایینی فروریخته و اکنون اقل آنها مانده و فرصت خدمت در سراشیبی قرار گرفته است؛ روحانی چه از جایگاه قانونی و وظیفه‌ای و چه از نعمت فرصت خدمتی که ملت به او عطا کرده‌ است باید نگاه‌های سیاسی را کنار بگذارد و تنها به فکر خدمت باشد که «بادِرِ الفُرصَهَ قبلَ أن تکونَ غُصّه».  جناب روحانی! «فرصت را دریاب، پیش از آنکه به اندوه تبدیل شود» و فرصت خدمت از شما گرفته شود!

«امر اجتماعی» جلوتر از «تحلیل‌ سیاسی»!

تحلیلی بر چندوجهی پدیده سیاسی 7 اسفند

«امر اجتماعی» جلوتر از «تحلیل‌ سیاسی»!

 

7 اسفند 94 بیش از آنکه نیاز به تحلیل‌های سیاسی داشته باشد، مستحق یک تبریک ملی به تمام ملت ایران است که در درجه نخست با رأی خود به جمهوری اسلامی تثبیت اقتدار سیاسی نظام را به ارمغان آوردند اما این روز و رفتار سیاسی در آن که به حق یکی از پیچیده‌ترین روزهای انتخاباتی تاریخ جمهوری اسلامی بوده، نیازمند تحلیل‌های عمیق و موشکافانه است. در این وهله اگرچه در تحلیلی نارس و ناقص از یک پدیده سیاسی پیچیده اما تلاش می‌کنیم ابعادی از این کنش سیاسی را بررسی نماییم.


1-«حسین مرعشی» به بیانی و «وحید یامین‌پور» با لحنی دیگر پدیده انتخابات را در تهران و غیرتهران تحلیل کرده‌اند اما محصول مشترک 2 تحلیل آن بوده است که اصلاح‌طلبان در تهران و اصولگرایان در غیر تهران موفق بوده‌اند، تهران را اصلاحات و کشور را بالنسبه اصولگرایان برده‌اند؛ با این تفاوت که اساسا در بخشی از نظام سیاسی، این چارچوب‌های اصلاح‌طلبی و اصولگرایی نبوده که کارکرد داشته است بلکه «ائتلاف‌های سیاسی» از جناحین مختلف که امروز به «نومحافظه‌کاری» مشهور است، شکل‌دهنده آناتومی سیاسی انتخابات بوده است که از این دست می‌توان به ائتلاف «هاشمی- روحانی-خاتمی- لاریجانی» اشاره کرد که به نقل از حسین مرعشی تنها «تلاشی برای ماندن در قدرت یا رسیدن به قدرت» شکل گرفته است و «حفظ وضع موجود» خواسته مشترک همه آنها بوده است.

نومحافظه‌کاری تنها یک دغدغه دارد و همه رفتارهایش معطوف به یک مساله است و آن «ماندن در قدرت» است، آن هم از مسیر عقل ابزاری. این جریان تکنوکرات هیچ دغدغه‌ فرافنی و فراتکنیکی را اعم از دین و اخلاق در مناسبات تصمیم‌گیری خود به رسمیت نمی‌شناسد. «وبر» کنش‌های انسانی را به 4 دسته کنش‌های معطوف به سنت، کنش‌های مربوط به عاطفه، کنش‌های معطوف به هدف و کنش‌های معطوف به ارزش تقسیم می‌کند و با تاکید روی «کنش معطوف به هدف» به‌عنوان یک کنش عقلانی، عقل ابزاری را تجلی صورت بخشیدن به چنین کنشی می‌داند. «کار عقل ابزاری در کنش معطوف به هدف ایجاد تناسب بین ابزارها و اهداف است بنابراین درباره خود اهداف به لحاظ ارزشی و اخلاقی داوری ندارد و اساسا برایش موضوعیت ندارد و فقط تحقق هدف مهم است. همچنین درباره وسایل نیز ملاحظات فنی و تکنیکی اساس است و هیچ ملاحظه فرافنی در آن مطرح نیست». این ائتلاف‌ها البته با تقلیل از مطالبات حداکثری همه اضلاع ائتلاف شکل می‌گیرد. به‌عنوان مثال «کاظم جلالی» که سابقه بیان «اعدام سران فتنه را دارد» یا «علی مطهری» که یکی از جدی‌ترین مخالفان بدحجابی و مدافعان گشت ارشاد و امر به معروف است در این ائتلاف‌ها با «محمدرضا عارف» که بزرگ‌ترین دغدغه‌اش رفع حصر سران فتنه است و «پروانه سلحشوری» که دغدغه‌اش حجاب اختیاری است، قرار می‌گیرد. این ناموزون بودن آرا به ضرر اصلاح‌طلبان و حامیان دولت و زنگ خطر دولت روحانی است که می‌تواند برای آنها پاشنه آشیلی در سال 96 باشد؛ چنانکه این اولین مجلس بعد از یک دولت است که دولت در آن اقلیت محض است.

2-نکته دیگر درباره این پدیده سیاسی معطوف به انتخابات خبرگان رهبری است. در این انتخابات هاشمی‌رفسنجانی یک سیاست‌ورزی دقیق را انجام داد و علمای اصولگرا برخلاف او - البته برخی در رودربایستی با او- دچار یک خطای استراتژیک شدند. در حقیقت در دوگانه انگلیسی- ضدانگلیسی که خواسته اصلی‌اش عدم ورود آقایان جنتی، یزدی و مصباح بود، وقتی هاشمی‌رفسنجانی 8 عضو لیست جامعه مدرسین را در لیست خود قرار داد؛ جناح اصولگرا باید رسما اعلام می‌کرد رأی‌دهندگانش تنها به 8 عضو غیرمشترک رأی دهند اما این کار را نکرد. مقایسه آرای افراد مشترک در لیست جامعه مدرسین و هاشمی با افرادی چون حضرات آیات  جنتی، یزدی و مصباح نشان می‌دهد اگر این استراتژی کلان رأی به 8 عضو غیرمشترک به صورت رسمی از سوی سران اصلی جریان اصولگرایی یعنی آیات یزدی و موحدی اعلام می‌شد، در آن صورت علاوه بر اینکه علمای ثلاث در بین 16 نفر بودند بلکه به‌عنوان مثال آیت‌الله جنتی جزو 6 نفر برتر می‌بود.

در این بازی اگرچه سیاست‌ورزی هاشمی بهتر بود و نابلدی سیاسی اصولگرایان و عدم جهت‌دهی رأی‌دهندگان آنها مشخص و معین است اما در نهایت نیز هاشمی از چند جهت پیروز قاطع نیست. اول آنکه مهم‌ترین گزینه‌ای که او تلاش داشت با این مدیریت آرا از راهیابی به مجلس خبرگان باز بماند [آیت‌الله جنتی] وارد مجلس خبرگان شد. ثانیا مهم‌ترین گزینه سیاسی‌اش که ریاست‌جمهوری را در اختیار دارد نفر سوم شد و در نهایت رتبه اول او هم با فاصله 15 هزارتایی به نسبت نفر دوم [آیت‌الله امامی‌کاشانی] کاملا شکننده بوده است.

3-اصولگرایان در تهران اما چه شد که به این نتیجه رسیدند؟ با توجه به اینکه «اصلاح‌طلبان» نمایندگان وضع موجود بودند و مردم بویژه در حوزه اقتصادی در نقطه مقابل وضع موجود قرار داشتند، این نکته را می‌توان در چند دلیل اجمالی بیان کرد.

الف) اصولگرایان فاقد یک چهره واحد کاریزمای سیاسی هستند و به دلیل تشتت آرا و عدم پایین آوردن مطالبات حداکثری خود از زمین سیاست حاضر به اجماع روی یک شخص که قابلیت بسیج‌کنندگی نیروها را داشته باشد، نیستند- این موضوع البته ناظر به فقدان شخصیت نیست، بلکه معطوف به عدم کم کردن سهم‌خواهی‌های هر جریان نسبت به جریان دیگر است- نتیجه‌بخش بودن این مساله را می‌توان در اجماع اصلاح‌طلبان مشاهده کرد و در سطوح پایین‌تر خود ائتلاف اصولگرایان نیز همین خاصیت را تا حدودی داشته است.

ب) اصولگرایان هنوز متوجه نشده‌اند امر سیاسی را ناظر به تحولات اجتماعی بپذیرند. اگر نگاه منطقی به شرایط و تحولات سیاسی و اجتماعی کشور داشته باشیم متوجه می‌شویم دهه 60، دوران تاثیرگذاری «گروه‌های مرجع» بود. «امر سیاسی» در این دوران از «بالا به پایین» بوده و تصمیم‌گیری‌های گروه‌های مرجع بر تصمیمات توده جامعه تاثیرگذاری عمیق داشت اما بعد از دوم خرداد فضای بینابینی بین گروه‌های مرجع و توده برقرار شد و در حال حاضر با توجه به تکثر حاکم در جامعه، «امر سیاسی» پدیده‌ای از «پایین به بالا» و متاثر از «امر اجتماعی» از طریق توده به بدنه بالا [سیاستمداران] جامعه است و اساسا این پدیده‌های اجتماعی است که کنش‌های سیاسی را می‌‌سازد.

پ) چینش آرای تهران نشان می‌دهد «منطق لیست واحد» کارآمد بوده است اما توزیع آرای تهران نشان می‌دهد برخلاف افزایش مشارکت سیاسی در تهران سبد آرای اصولگرایان رشدی که باید را نداشته است. این مساله ناظر بدان است که اصولگرایان نتوانسته‌اند با بدنه اجتماعی خود ارتباط بگیرند و آنها را پای صندوق‌های رأی بکشانند.

افزایش 30 درصدی مشارکت در تهران در حالی است که بیشتر این افزایش معطوف به صندوق‌های شمال تهران و مختص اصلاح‌طلبان است و این در حالی است که حدود 50 درصد مردم تهران در انتخابات شرکت نکردند و حداقل 42 درصد رای‌دهنده‌ها لیستی رای ندادند. این رشد حدود 30 درصدی مشارکت در تهران خود باعث شده است متوسط آرای فهرست اصلاح‌طلبان در تهران 23/36 درصد  از کل آرای ماخوذه باشد. در حالی که متوسط آرای فهرست اصولگرایان، 75/22 درصد  از کل آرای ماخوذه است. آرای فهرست اصلاح‌طلبان به طور متوسط 6/1 برابر آرای فهرست اصولگرایان است. با این ترکیب آرا مشخص است آرای خاموشی که حاضر نشدند پای صندوق‌های رأی بیایند مختص جنوب شهر هستند که می‌توانستند پایگاه اصلی رأی اصولگرایان باشند و آنها را پیروز رقابت تهران کنند اما عدم ارتباط‌گیری این قشر با بدنه رأی در جنوب تهران آنها را ناکام گذاشت.

به این مساله البته این موضوع را باید افزود که تلاشی نیز از سوی بدنه نخبگانی اصولگرایی برای برقراری ارتباط و انتقال مفاهیم و موضوعات مطروحه ائتلاف به بدنه جامعه صورت نگرفته است که در ادامه مبسوط‌تر بدان خواهیم پرداخت.

این چینش رأی یک نتیجه‌گیری را نیز به همراه دارد و آن عدم اقبال به دولت روحانی است. تغییر الگوی رأی‌دهی در شهر تهران- یعنی ورود جدی طبقات بالای جامعه و عدم حضور طبقات پایین جامعه که همواره بیشتر در مشارکت‌های سیاسی جمهوری اسلامی حاضر بوده‌اند- نشان می‌دهد این قشر-که اتفاقا به لحاظ کمیتی تعداد بیشتری را نیز دارند- مطالبات خود را دریافت نکرده‌اند و به‌گونه‌ای به دلیل ناکارآمدی دولت در برآورد مطالبات بویژه اقتصادی این قشر با صندوق‌ها قهر کردند؛ آنها آمدن و رأی دادن را در شرایطی که تغییری در وضع‌شان ایجاد نکند نامعقول می‌دانند.

4-در این انتخابات با دوگانه‌ای مواجه بودیم که یک طرف از همه آرمان‌هایش کوتاه آمد و پای لیستی که مطلوب هیچ یک از طرفین مؤتلف در لیست نبود ایستاد و برای آن تمام ظرفیت خود را به کار بست اما از این طرف در بدنه اصولگرایی-اگرچه تقریبا مطالبات نه حداکثری بلکه معقول طرفین ائتلاف برآورده شده بود- اما نه موتلفین و نه بدنه تلاشی برای کسب آرای بدنه رأی خود نکردند. سینرژی اصلاح‌طلبان برای بالا بردن شور انتخاباتی و رأی به لیست کامل  (30+16) از یک طرف و سکوت اصولگرایان و عدم تحرک بدنه اجتماعی آنها از سوی دیگر نوید شیب آرا به سمت اصلاح‌طلبان را می‌داد و این در نظرسنجی‌های 2 روز آخر عیان بود.

5-«صورت‌بندی‌های گفتمانی» اشاره به پیکره‌های نظام‌مند عقاید و مفاهیمی دارند که آفریننده دانش ما نسبت به جهانند. هر چیز و هر فعالیتی برای معنادار شدن باید بخشی از گفتمانی خاص باشد. این بدان معنا نیست که هر چیزی باید گفتمانی یا زبانی باشد، بلکه [منظور این است که هر کنشی] برای قابل فهم بودن، باید بخشی از چارچوب معنایی وسیع‌تری به حساب‌ آید. آنچه در نظریه گفتمان به آن رجوع بسیار می‌شود، پس‌زمینه ذهن جامعه است، همه یک چیز را در پس‌زمینه ذهن خود و در ضمیر ناخودآگاه خود دارند اما دقیقا مختصات آن را نمی‌شناسند. گفتمان‌ها برای شکل‌گیری، به زمینه‌ها و بسترهای واقعی نیازمندند. در واقع همواره متناسب با شرایط واقعی اجتماعی، ذهنیت نسبتاً عمومی و مشترکی وجود دارد، اما این ذهنیت به صورت مجمل و پراکنده و با مقداری ناخودآگاهی در اذهان شکل گرفته است. لذا شما از طریق گفتمانی که عرضه می‌کنید، به آن فضاهای مبهم و مجمل، نظم و انسجام و خودآگاهی می‌دهید به طوری که به لحاظ اجتماعی، با طرح این گفتمان، افکار عمومی آن را دغدغه و صورت مطلوب خود می‌داند و این عبارت را بر زبان می‌آورد که «این همان چیزی است که ما می‌خواستیم.»

اصلاح‌طلبان و اصولگرایان در این انتخابات در 2 وضعیت متفاوت نسبت به چینش گفتمانی خود قرار داشتند، در طرفی اصلاح‌طلبان بودند که نظم گفتمانی خود را به صورت کامل منسجم کردند و در تهران آن را به منصه ظهور رساندند و در طرف دیگر اصولگرایان بودند که نتوانستند با بدنه گفتمان اساسا ارتباط بگیرند.

مساله مشخص درباره تهران استفاده بهینه اصلاح‌طلبان از شبکه‌های اجتماعی و در مقابل سبک سنتی چند دهه قبل اصولگرایان در رقابت انتخاباتی بوده است. ضعف در شعار، رفتارهای زورو وار که یک‌شبه تمام مفاسد را برملا می‌کند، تبلیغات گسترده خیابانی و... همه برای اصولگرایان نتیجه عکس داد اما اصلاح‌طلبان در یک سرمایه بلندمدت در فضای مجازی از یک سال پیش با راه‌اندازی کانال‌های مختلف سیاسی، طنز و حتی غیراخلاقی که اعضای بالغ بر صدهزار پیدا کرده بودند در یک هفته پایانی و به صورت دقیق‌تر در 3 روز پایانی یک کودتای رسانه‌ای را رقم زدند.

برای آنکه این مساله برای خواننده ملموس‌تر شود به 2 نکته اشاره می‌کنیم. در ایران تعداد کاربران تلگرام بیش از 25میلیون نفر است که یک‌سوم جامعه ایرانی را شامل می‌شود که رقیب بلامنازع رسانه ملی به حساب می‌آید و پیام تصویری «تکرار می‌کنم» ظرف 48 ساعت در مجموع کانال‌هایی که منتشر شده بالغ بر 5 میلیون بار مشاهده شده است.

اصلاح‌طلبان در این منازعه سیاسی به‌خوبی فهمیده‌اند امر اجتماعی است که می‌تواند پارادایم گفتمانی آنها را درست منسجم کند و بدنه آنها را به تحریک درآورد. در این میان فضای مجازی برای آنها یک سازمان‌یافتگی غیررسمی اما منسجمی را فراهم آورده است که در اصطلاح آنها را به یک «همگان» تبدیل کرده است. همگان مانند یک اجتماع معنوی جلوه می‌کند که تأثیر متقابل اندیشه‌های هر کدام از اعضا در آن یک نوع کنش دورادور به وجود می‌آورد به عبارت دیگر افراد عضو همگان- برخلاف انبوه خلق- از لحاظ فیزیکی از یکدیگر جدا هستند ولی همبستگی آنها فقط جنبه معنوی و فکری دارد به همین سبب همگان را جمع نامجاور گویند. «گابریل تارد» پدیده همگان را یکی از آثار مطبوعات می‌شناسد اما این را امروز می‌توان به فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی اطلاق کرد.

پایگاه اجتماعی اصلاح‌طلبان همین «طبقه متوسط شهری» و «طبقات بالای جامعه» است که مطالبات اقتصادی کمتری داشته و بیشتر مطالبات فرهنگی دارند و مهم‌ترین خواسته‌شان کم شدن محدودیت‌های اجتماعی، رسمیت یافتن اندیویژوالیسم (اصالت فردی انسان) و آزادی‌های فردی مبتنی بر تفکر غربی است، آوردن این جریان پای کار به مراتب آسان‌تر از جریانی است که مطالبات اقتصادی داشته و در چند سال گذشته هیچ کس نتوانسته آنها را نمایندگی کند و پاسخگوی مشکلات آنها باشد؛ این جریان پایگاه گفتمانی اصولگرایان به حساب می‌آمدند اما آنها نتوانستند با این پایگاه اجتماعی ارتباط برقرار کنند.

در کنش‌های اجتماعی 2 پایگاه ایدئولوژیک و گفتمانی وجود دارد. پایگاه ایدئولوژیک محدودتر، فعال‌تر، مستمر و بادوام‌تر است و به بدنه نخبگانی و موتور محرک یک گفتمان اطلاق می‌شود و پایگاه گفتمانی تنها به لحاظ قرابت معنایی و خواست اجتماعی با جمعیت همراه می‌شود؛ اصلاح‌طلبان هر دو پایگاه خود را به‌خوبی فعال کرده بودند. قرار جمعی برای حضور در حسینیه ارشاد، تصاویر لحظه به لحظه از حسینیه ارشاد و حضور افراد شاخص در آنجا از سوی بدنه ایدئولوژیک باعث شده بود بدنه گفتمانی این جریان عدم حضورش را نشانه عقب‌ماندگی خود احساس کند و بدین معنا تلاش کند خود را به این اجتماع برساند و در آن حضور داشته باشد و به معنای دیگر حضور خود را تثبیت کند.دولت تمام حربه‌ها برای عدم حضور این قشر را نیز خنثی کرده بود. برای مثال طبقه متوسط و مدرن جامعه که در صورت هر گونه تعطیلی به سمت خارج شهر مسافرت می‌کند، اگر قرار بود روزهای بعد از انتخابات و هنگامه شمارش آرا تعطیل باشد، از روز چهارشنبه از تهران خارج شده بود و این به معنای ریزش رأی گفتمانی اصلاحات به حساب می‌آمد و دولت با اعلام‌های مکرر در روزهای سه‌شنبه و چهارشنبه که مدارس فردای انتخابات باز است این پایگاه خود را در شهر برای رأی دادن نگه داشت، اگرچه در اخبار شبانگاهی جمعه اعلام کرد مدارس شنبه تعطیل است.

برخلاف اصلاح‌طلبان که با پایگاه اجتماعی خود به‌خوبی ارتباط برقرار کردند و حضور آنها به مراتب از دوره‌های گذشته بیشتر بود، جریان اصولگرایی نتوانست بدنه گفتمانی خود را که دغدغه عدالت دارد با خود همراه کند و آن بخشی از جامعه را که اصلاح‌طلبان خود معتقدند جامعه رأی آنها نیستند و به دلایل مختلف اعم از بافت اجتماعی، فرهنگی، نگاه‌های عمیق‌تر مذهبی، مشکلات معیشتی و اقتصادی و دغدغه عدالت همواره می‌تواند سبد رأی اصولگرایی باشد را به‌راحتی از دست دادند.

چالش اصولگرایان با دولت روحانی از 24 خرداد 92 بیش از همه حول مساله مذاکرات و برجام بوده است و همواره دغدغه این جریان از منظر سیاسی مطرح شده، دولت نیز به مشکلات اقتصادی توجهی نداشته و این قشر از جامعه پایگاه گفتمانی عدالت را «فراموش‌شده» می‌بیند. در این میان اصولگرایان حتی برای مقابله با دولت نتوانستند از منظر و موضع این طبقه با دولت مواجه شوند و این ضعف 2 سال گذشته آنها بود که از موضع اقتصادی و کارآمدی-که دغدغه طبقه پایین جامعه است- در مقابل دولت قرار نگرفتند تا مردم آنها را نمایندگان خود بدانند؛ این را نیز همه صحه می‌گذارند که شعار «معیشت» برای انتخابات و انتحارهای سیاسی درباره مبارزه با مفاسد اقتصادی در بزنگاه 2 هفته مانده به انتخابات، بیشتر برای مردم جنبه نمایش انتخاباتی پیدا می‌کند تا دغدغه اجتماعی!


*چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما؟


در این ورطه مهم‌ترین بحث برای اصولگرایان بازگشت به خویشتن و برقراری ارتباط عمیق با جامعه و تبدیل شدن به زبان گویا و گوش شنوای مردم در درجه اول و پالایش نیروها، جوانگرایی و میدان‌دار شدن نیروهای جوان‌تر در درجه ثانی و ادامه مسیر همگرایی بر سر نقاط مشترک است. نحوه توجه به لیست واحد نشان می‌دهد اگر در کنار اینگونه وحدت، سازوکار مناسبی نیز برای وحدت و همچنین گره خوردن با دغدغه‌های جامعه ایجاد شود می‌تواند منجر به موفقیت شود.

اصولگرایان در این بازی در 3 سطح نیاز به تحرک دارند. در سطح اول نیازمند یک بازیگر سیاسی باهوش و سیاست‌ورز هستند که از جنس بدنه گفتمانی آنها باشد و همه بدنه ایدئولوژیک بر سر او به وفاق برسند. این فرد علاوه بر اینکه باید از جنس پایگاه گفتمانی عدالت، اصولگرایی و مذهبی باشد، نباید سابقه مخدوشی نیز در ذهن بدنه جامعه چه گفتمانی و چه ایدئولوژیک داشته باشد. علاوه بر این او باید قدرت ارتباط‌گیری با بدنه گفتمانی را نیز داشته باشد و در نهایت باید سیاست‌ورزی عقلانی و حرفه‌ای باشد تا هم بتواند بازی سیاست را به‌درستی ترسیم کند و هم بازیگری خوب در زمین سیاست باشد. سطح دوم نیازهای جریان اصولگرایی فعال شدن بدنه ایدئولوژیک این جریان است؛ جریانی که بتواند تحرکات اجتماعی قوی در بدنه گفتمانی اصولگرایی به راه اندازد. این بدنه 2 مساله دارد؛ مساله اول آنکه باید از سوی رئوس اصولگرایی به رسمیت شناخته شود و محل رجوع قرار گیرد و تا حد بسیار بالایی جایگزین بدنه فعلی رأس اصولگرایی شود و دوم آنکه به یک وفاق جمعی با کم کردن «مطالبات حداکثری» خود برسد. در این سطح البته نحوه مواجهه با جامعه و استفاده درست از رسانه اهمیت پیدا می‌کند که باید گفت هر آنچه فهم این مساله که امروز «امر اجتماعی» جلوتر از «تحلیل‌های سیاسی» قرار دارد و نحوه مواجهه و نقطه عزیمت همه رفتارها باید از امور اجتماعی باشد نه از عینک سیاسی، نتایج بهتری حاصل می‌شود.

و در نهایت آنچه لازمه تحول اجتماعی است ارتباط با بدنه گفتمانی عدالت و رسمیت بخشیدن به این طبقه و نمایندگی درست آن است. مهم‌ترین نکته در این نقطه «اعتراض» است. طبقه پایین جامعه که مطالبه عدالت دارد و پایگاه اجتماعی و گفتمانی اصولگرایان به حساب می‌آید چه از حیث تاریخی و فکری-گذشته سرخ اباعبدالله و آینده سبز مهدوی- و چه از حیث مطالبه عدالت اجتماعی در مقام اعتراض به وضع موجود قرار دارد و برای به رسمیت شناخته شدن نیازمند آن است که یک نفر بلندگوی او در بیان اعتراض به وضع موجود باشد؛ اعتراضی که منجر به تغییر و بهبود وضع موجود شود.

سیاست ورزی غریزی، تنازل بی حد و رأی آوری به هر قیمتی

وقت پرگویی گذشته برای همین بیشتر تلاشم این است در چند قسمت چند داستان نسبتا مربوط را باهم در یک متن بیاورم تا خواننده خسته از نوشته نگارنده نباشد؛ داستان هایی که همه حول انتخابات 7 اسفند 1394 شکل گرفته است:

 

سیاست ورزی غریزی

 
اپیزود اول را اختصاص میدهم به یک تک بیت، «سخن اندر دهان داری کمی گوی/ یکی را صد مگو، صد را یکی گوی» این تک بیتی بود که خاله ی پیر پدرم همواره برای نصیحت ما بر زبان داشت و خود نیز بسیار کم و به قدر ضرورت سخن می گفت و آنچه می گفت بی شک گره گشای مسئله ای بود. این روزها که در فضای سیاسی کشور ناظر برخی اظهار نظرها و تصمیمات سیاسی برخی از افراد هستم، بسیار توصیه می کنم به این افراد که «سخن اندر دهان داری کمی گوی/ یکی را صد مگو، صد را یکی گوی» که تا سخن نگفته ای عیبت عریان نمی شود.

هاشمی رفسنجانی دو ماه قبل در اظهارنظرهایی رادیکال به نظام، شورای نگهبان و... تاخت اما آنقدر انتقادها از جناحین سیاسی به وی وارد شد که کمتر از دو روز حرف خود را اصلاح کرد. اخیرا نیز در محفل اصلاح طلبان اعلام کرد که «روحانی سه درصد رأی داشت و با حمایت من؛ رأیش بالای 50 درصد رفت» که این گفته نیز آنقدر ناپخته بود که کمتر از بیست و چهار ساعت با اصلاح صحبتش در مورد روحانی گفت: «سخنرانی‌ها و قوی حاضر شدن در مناظره‌ها نیز در پیروزی نهایی دکتر روحانی نقش بسیار مؤثری داشت.» وقتی یک فرد به واسطه خودمرکزپنداری اش مبتلا به «سیاست ورزی حاد غریزی» می شود دیگر نمی داند چه می گوید و پیش از تجزیه و تحلیل حرفی که می خواهد بزند، آن را بر زبان جاری می کند و پس از آن مجبور به اصلاح می شود.

لیست انگلیسی
لیست هاشمی رفسنجانی چه به دلخواه او و چه علیرغم میل باطنی وی؛ مورد حمایت انگلیس قرار گرفت تا یک دو قطبی انگلیسی و ضدانگلیسی در انتخابات مجلس خبرگان رهبری صورت بگیرد؛ افراد حاضر در آن لیست اما برخی چون آیات موحدی، امامی، بطحایی، تسخیری، شاه آبادی، دری نجف آبادی، ری شهری هوشمندی به خرج دادند و از انگلیس اعلام برائت کردند اما تنها کسی که نه تنها اعلام برائت نکرد بلکه مخالفان لیست انگلیسی را مورد هجمه قرار داد، صاحب لیست بود. هاشمی به منتقدین لیست انگلیسی اعلام کرد که باید توبه کنند.

 رهبر انقلاب با اشاره به اینکه «همه باید مراقب نفوذ باشند.»؛ «وقتی می‌بینید دشمن برای ایجاد دودستگی از شما تعریف می‌کند بی‌درنگ ابراز بیزاری کنید.»؛ «:شما که می‌دانید دشمن قصد تفرقه دارد، نگذارید.» راه را برای برائت هاشمی دوباره باز کرد تا بتوانند دست هاشمی را بگیرند و از این بازی بیرون بکشنند اما اگر سیاست ورزی غریزی هاشمی ادامه داشته باشد و اعلام برائت نکند؛ احتمالا به پایان حیات سیاسی اش نزدیک می شود.

تنازل تا چه حد؟!
این یک امر پذیرفته شده است که « یک امر بدیهی در سازوکار ائتلاف آن است که خروجی ائتلاف برای هیچ‌یک از اعضای آن، «حداکثر مطلق» نیست. بلکه «حداکثر ممکن» است» اما این تنازل در نتیجه حدی دارد. اصلاح طلبان در انتخابات فعلی ابتدا اعلام کردند که لیست واحد اصلاح طلب خواهند داد اما فشار جریان هاشمی آنها را مجبور کرد که با لیست حامیان دولت به یک لیست واحد برسند و همین فشار در قدم دوم آنها را مجبور کرد که حتی رهروان ولایت و لاریجانی‏چی ها را هم در لیست قرار دهند تا آنجا که لیست اصلاح طلبان و حامیان دولت امروز شامل اقلیت اصلاح طلب و اکثریت «حامی دولت و رهروانی» است.

از سوی دیگر لیست آنها در خبرگان رهبری شامل افرادی چون حضرات آیات موحدی کرمانی، امامی کاشانی و سه وزیر اطلاعات اسبق و حاضر است.

رای دادن به لیست کامل (16+30) برای اصلاح طلبان باعث شده از ترانه علیدوستی تا باران کوثری، از مهناز افشار تا نیوشا ضیغمی پای کار لیستی بیایند که در آن مجبورند به کاظم جلالی رأی بدهند که مطالبه اش دربرابر فتنه «اعدام سران فتنه بوده است». آنها که دغدغه شان مقابله با گشت ارشاد است و در مورد نوع پوشش واقعا مسئله دارند مجبورند از علی مطهری حمایت کنند و به آن رأی دهند، در حالی که علی مطهری بیشترین و بزرگترین مشکل فکری فرهنگی اش بد حجابی است و حامی اصلی وجود گشت ارشاد است. یعنی نه تنها از اصول خود عدول کردند بلکه حاضر شده اند به متضاد خود نیز رأی بدهند و برایش تبلیغ کنند.

رأی آوری به چه قیمتی؟!

در رسانه ها دیدم که عارف در جمعی گفته است که «می‌خواهیم مجلسی شکل بگیرد که از وزیران دولت سوال نکرده و استیضاح نکند»؛ خب اساسا اگر قرار باشد مجلس از وزرای دولت سوال نکند و استیضاح هم نکند، پس مبتنی بر قانون اساسی شأن نظارتی مجلس چه می شود؟ و آیا این اساسا غیر از تشکیل مجلس «وکیل الدوله» ها می شود؟ آیا رسیدن به مجلس به هر قیمتی و با هر شعاری لازم است؟ این دادن هر شعاری را البته باید گذاشت کنار استفاده از هر وسیله ای برای رسیدن به قدرت که این نیز خود جای سوال دارد. طی روزهای گذشته بسیار دیده شده که کانال های چند صد هزار نفره تلگرامی که موضوع طنز و حتی بعضا غیر اخلاقی داشته اند، اسباب انتشار لیست ها و تبلیغات اصلاح طلبی شده اند.

بازی دو سر باخت برای هاشمی
هاشمی بازیگر محوری دو انتخابات ۷ اسفند است به طوری که دیگر بازیگران در نسبت با او تعریف می‌شوند و قطب‌بندی اصلی انتخابات در ضدیت یا رقابت با او شکل گرفته است. در این میان هاشمی زمین بازی را تعریف کرده که در هر صورت بازنده آن خواهد بود.

هاشمی در وجه سلبی قاعده بازی را بر عدم رأی آوری سه عالم (آیات جنتی، مصباح و یزدی) قرار داده است و در صورت رأی آوری آنها از موضع سلبی بازنده رقابت است؛ در وجه ایجابی نیز رأی اول بودن برایش اهمیت دارد و از این حیث تحقیر روحانی را که مهمترین رقیب خودش است در چند روز قبل کلید زد و اگر در تهران او رأی اول نشود از این حیث نیز بازنده است، البته باید این احتمال را هم بدهد که با توجه به آرایشی که چیده است احتمال دارد گزینه سومی غیر از خودش و روحانی رأی اول تهران شود که در این صورت هاشمی نه تنها خودش را سوزانده است بلکه مهمترین گزینه اش در فضای سیاسی (روحانی) را نیز به شکست کشانده است.

امروز چقدر به لوطی گری نیاز داریم!

بچه بودم که پدرم دستم را می گرفت و گه گاه به جلسه آیت الله مجتهدی تهرانی می برد، خانوادگی مرید ایشان بودیم. اساسا مطلب عامه فهم و کوچه و بازاری در عین عمق زیاد می گفتند.  شاید همه شنیده اند که ایشان در یکی از سخنرانی هایشان در مورد رفتار علما و خواص و رفتار لوطی ها در مواجهه با حادثه کربلا چه گفتند. ایشان فرمودند: «در کربلا داش مشتی ها رفتن به یاری امام حسین(ع) و شهید شدند، مقدس ها استخاره کردند، استخاره شان بد آمد!» مقدس ها و علما امثال سلیمان صرد خزایی بودند که در بزنگاه در میدان نبودند و خود را کنار کشیدند اما وقتی سر حسین بن علی به نیزه شد؛ خاک بر سر می ریختند و عجز و لابه می کردند؛ زمانی که کار از کار گذشته بود.

بعدها که بزرگتر شدم این موضوع را وقتی بیشتر درک کردم که زندگی برخی از این بامرام های انقلاب خودمان را خواندم. طیب حاج رضایی یکی از اون بامرام ها و لوطی های شهر بود که پای لوطی گری و مرامش برای امام حسین وایساد. طیب تکیه دار جنوب شرق تهران بود و همه تکیه حاج طیب را می شناختند؛ سر و ته دسته عزاداریش مشخص نبود انقدر طویل بود.

ایام خرداد 42 روزهای پرتنشی در جامعه ایران بود؛ مردم تازه به پاخاسته بودند. درگیری شدید و ضرب و شتم مردم توسط نیرو‎های نظامی در عاشورا به حدی بود که رژیم خیال می‌کرد کار ملت تمام شده و دیگر مردم از پای خواهند نشست. اما روز بعد یعنی پانزدهم خرداد که خبر دستگیری امام خمینی پخش شد، انبوهی از جمعیت ناراضی از قسمت‌‎های مختلف تهران به راه ‌افتاد. بارفروشان تهران هم دست از کار کشیدند و با چوب و آهن و کارد و... به سیل تظاهرکنندگان پیوستند. در همین زمان، رییس پلیس تهران به طیب تلفن می‌زند و از او می‌خواهد که مردم را از تظاهرات علیه رژیم باز دارد. اما طیب پاسخ داد که این تظاهرات جنبه‌ مذهبی دارد و برای او ممکن نیست بتواند مردمی را که از روی مبانی مذهبی به پا خاسته‌اند از حرکت باز دارد. دولت اسد‌الله علم که حسابی مستأصل شده بود با دستور آتش به گاردی‌‎ها کشتار عجیبی را راه می‌اندازد. روز بعد به موازات دستگیری عده‎ای از روحانیون و دانشجویان و ملی‌‎ها و امثالهم، طیب رضایی و حاج اسماعیل رضایی هم دستگیر می‌شوند. یکی از مقاصد رژیم از دستگیری طیب و حاج اسماعیل این بود که ماجرای 15خرداد را از روحانیت به‎سمت چند نفر آشوب‌طلب و قلدر و دعواگیر تغییر دهد تا بدین نحو ماهیت دینی و مذهبی آن لاپوشانی شود. به همین دلیل، روزنامه‎‎های آن موقع تیتر زدند که جاسوسی مصری اعتراف کرد که قصد داشته چمدانی پر از پول را وارد کشور کند تا آن را به مزدوران عبدالناصر، از جمله طیب و حاج اسماعیل بدهد و آن‎‎ها هم این پول را به آقای خمینی بدهند. اما هرقدر طیب را شکنجه دادند که به چنین دروغی اعتراف کند، نکرد که نکرد. طیب حرفش تنها یک چیز بود: «من به اولاد پیامبر خیانت نمی‌کنم.» و البته سر حرفش ماند و تا آخر عمرش هم به اولاد پیامبر خیانت نکرد. به همین دلیل در صبح روز یازدهم مهرماه 42، دادگاه ارتشی (نظامی) حکم اعدام طیب و حاج اسماعیل رضایی را به اجرا در آورد و آن‎‎ها را شهید کرد. نقل است که شهید طیب رضایی در آخرین دفاع خود چنین گفته بود : «من در عمرم خیلی گناه کرده‌ام و از خیلی چیز‎ها گذشته‌ام، اما قیام آیت‌الله خمینی یک قیام دینی است. این‎جا دیگر نمی‌توانم گذشت کنم چون از دینم نمی‌توانم بگذرم.» و بعد گفت: «من طیبم، ‎ای خدا پاکم کن، خاکم کن.»

بعد انقلاب وقتی جمعی از رفقای حاج طیب پیش امام رفته بودند؛ امام در مورد حاج طیب گفته بود: « طیب، حُر دیگری بود.» طیب شاید اهل علم و بحث نبود و خیلی حجره نشین و درس خوانده نبود، شاید ملا نشده بود؛ اما مرام و معرفتش پای ولایت بسیار بیشتر از بسیاری از علمای شصت سال درس حوزه خوانده و دود چراغ دیده بود. زندیگنامه شاهرخ ضرغام را هم اگر بخوانیم تهش همین در می آید که لوطی پای مرامش می ایستد.

همین پایبندی به مرام و همین لوطی گری است که امام را وا می دارد تا به علمای 50 سال درس خوانده بفرمایند: «پنجاه سال عبادت کردید، و خدا قبول کند، یک روز هم یکى از این وصیتنامه‏ها را بگیرید و مطالعه کنید و تفکر کنید.» چرا؟ چون همین امام است که معتقد است این شهدا ره صد ساله علما را یک شبه طی کرده اند.

این روزها اما چقدر این مسائل برایم ملموس شده است. خط کشی ها کاملا مشخص است، انگلیس رسما دارد از یک لیست انتخاباتی که علمای 70، 80 ساله در آن هستند حمایت می کند، رهبر انقلاب نیز خط این مسئله را کاملا واضح بیان کرده و مرزبندی لیست انگلیسی و ضدانگلیسی را برای همه عیان کرده است اما این علمای 70 80 سال درس خوانده هنوز در حال استخاره اند که به میدان بیاییند و از اسلام شان دفاع بکنند یا کنار بایستند و خود را گزینه های انگلیسی بدانند؛ تا بعد از انتخابات و سر فرصت، آنجا که جمهوری اسلامی به رأی لیست انگلیسی و ضدانگلیسی گذاشته شد؛ اعلام موضع کنند؛ اینجا واقعا این علم علمای 70 سال درس خوانده به آنها کمکی نمی کند، این مرام و لوطی گری است که اگر بخواهد به کمک شان بیاید، به کار می آید؛ و امروز چقدر به لوطی گری نیاز داریم!