مسیر
ولایت است و بس...
آبادی میخانه ز ویرانی ماست

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب

کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو

کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود

خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست

عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست

 

***********

آبادی میخانه ز ویرانی ماست

جمعیت کفر از پریشانی ماست

اسلام به ذات خود ندارد عیبی

هر عیب که هست از مسلمانی ماست


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 9:39 |
منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم

دوباره پر شده از عطر گیسویت شبستانم
دوباره عطر گیسویت؛ چقدر امشب پریشانم

 کنارت چای می نوشم به قدر یک غزل خواندن
به قدری که نفس تازه کنم؛ خیلی نمی مانم

کتاب کهنه ای هستم پر از اندوه یا شاید
درختی خسته در اعماق جنگل های گیلانم

رها، بی شیله پیله، روستایی، ساده ی ساده
دوبیتی های باباطاهرم عریان عریانم

 شبی می خواستم شعری بگویم ناگهان در باد
صدای حمله ی چنگیزخانن آمد؛ نمی دانم -

 چه شد اما زمین خوردم میان خاک و خون؛ دیدم
در آتش خانه ام می سوخت؛ گفتم آه...دیوانم...

 چنان با خاک یکسان کرد از تبریز تا بم را
زمان لرزید از بالای میز افتاد لیوانم

 من آن شاهم که پیش چشم من در کاخ، یک بانو
پی تحریم تنباکو شکسته تُنگ قلیانم

فراوان داغ دیدن ها؛ به مسلخ سر بریدن ها
حجاب از سر کشیدن ها؛ از این غم ها فراوانم

شمال و درد کوچک خان؛ جنوب و زخم دلواری
به سینه داغ دار کشته ی حمام کاشانم

 سکوت من پر از فریاد یعنی جامع اضداد
منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم

من آن خاکم که همواره در اوج آسمان هستم
پر از عباس بابایی پر از عباس دورانم

 گرفته شعله با خون جوانانم حنابندان
که تهران تر شود تهران؛ من آبادان ویرانم

 صلات ظهر تابستان، من و بوشهر و خوزستان
تو را لب تشنه ایم از جان، کمی باران بنوشانم

 سراغت را من از عیسی گرفتم باز کن در را
منم من روزبه، اما پس از این با تو سلمانم

شکوه تخت جمشید اشک شد از چشم من افتاد
از آن وقتی که خاک پای سلطان خراسانم

اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست می گویم
که من یک شاعر درباری ام مداح سلطانم


سید حمیدرضا برقعی


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 10:5 |
شعری فقط برای دختران دم بخت !!
شعری فقط برای دختران دم بخت !!


دختری با مادرش در رختخواب درد ودل می کرد با چشمی پر آب

گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم روی دستت باد کردم مادرم

سن من از 26 افزون شده دل میان سینه غرق خون شده

هیچکس مجنون این لیلا نشد شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته

مادرش چون حرف دختر را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت

دخترم بخت تو هم وا می شود غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن این همه شوهر یکی را تور کن

گفت دختر:مادر محبوب من ای رفیق مهربان و خوب من

گفته ام با دوستانم بارها من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بریک پسر مغزیابو خورده ام یا مغز خر؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر با سعید و یاسر و ایضا ً صفر

با سه تا شان رفته بودیم سینما بگذریم از ما بقیه ماجرا

یک سری ، هم صحبت یاسر شدم او خرم کرد، آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج قلی اصغر شله یک زمانی عاشق من شد بله

بعد هوتن یار من فرهاد بود البته وسواسی و حساس بود

بعد از این وسواسی پر ادعا شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم بعد مانی عاشق هانی شدم

بعد هانی عاشق نادر شدم بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او گفت ساکت شو دگر ای فتنه جو
گرچه من هم در زمان دختری روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر دل نمی دادم به هر کس این قدر

خاک عالم بر سرت، خیلی بدی  واقعا ً که پوز مادر را زدی


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 7:44 |
غروب غیرت ما را کسی نخواهد دید
به دست غیر مبادا امیدواری ما
نیامده است به‌جز ما کسی به یاری ما
به رنج راه بیامیز تا بیاموزی
به مشق آبله  اسرار پایداری ما
مدام داغ جوان دیده‌ایم و در تشییع
ندیده است کسی اشک سوگواری ما
به سربلندی سرویم و استواری کوه
به رود‌های جهان رفته بیقراری ما
نمانده جای شکایت که در پی هر زخم
بلندتر شده تومار بردباری ما
بگو به بولهبان، نور مصطفی با ماست
مسیر روشن عشق است یادگاری ما
غروب غیرت ما را کسی نخواهد دید
قسم به روشنی راه شهریاری ما...


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 0:9 |
غصه ای نیست بزرگ است خدای من و تو

زندگی جای عبور است نه جای من و تو
آسمان خانه بناکرده برای من و تو

ماردیف غزلی ناب به طرز عشقیم
زین سبب سخت شده قافیه های من و تو

راز شبنم و گل سرخ  فقط تمثیلی است
که شبیه است به این حال و هوای من و تو

پرسش چشم من و دل نگرانی این بود
حرف مردم، و همان رنج و بلای من و تو 

چشم هایت به من خسته چنین می گفتند
عشق شد پاسخ بی چون چرای من و تو

«بگذاریم که با فلسفه شان خوش باشند»
نه که تصمیم بگیرند برای من و تو

دیگران هرچه که گفتند، بگویند، که هیچ
غصه ای نیست بزرگ است خدای من و تو

«مهدی چراغ زاده»



مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 13:29 |
گاه روی صورتی را مو بگیرد بهتر است

السلام علیک یا فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)


جای آتش، شمع گر سوسو بگیرد بهتر است

شمع اصلا آتش از یک سو بگیرد بهتر است

باعث زحمت شود اصلا اگر شانه زدن

گاه روی صورتی را مو بگیرد بهتر است

اینکه می‌خواهد بگوید بهترم این خوب نیست

اتفاقا دست بر زانو بگیرد بهتر است

بی‌تعادل در میان خانه جارو می‌زند

کشتی بی‌بادبان پهلو بگیرد بهتر است

گرچه می‌ارزد به شادی علی این اتفاق

فضه از دستش ولی جارو بگیرد بهتر است

از علی رو  را بپوشاند ولی پیش حسن

اتفاقا دست بر بازو بگیرد بهتر است


جدیدترین شعر آقای مهدی رحیمی که امروز در روزنامه وطن امروز منتشر شد


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 17:19 |
عاشقانه ای برای یک مخاطب خاص

ای عاشقان ترنج برایم بیاورید

امشب تمام شهر پر از بوی یوسف است

*****

لختی نگاه بر رخ آن ماه کافی است

تا صبحگاه سجده به درگاه آورم


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 22:26 |
"گزینه های روی میز"
"گزینه های روی میز" ترانه جدید محمد مهدی سیار که با صدای حامد زمانی اجرا شد:


یک.


لحظه لحظه خاطرات بهمنی

که یک دفعه بهارشد

بهمنی که بوی گل گرفت و سوسن و

یاسمن

بهمنی که غرق شوق و شور بود

انفجار نورب ود


دو.

سرزمینی که نگاش به آسمونه و

حسابش از زمین جداس

ذره ذره خاکش از غرور و غیرته

سرزمینی که شن کویرشم

لشکر خداس


سه.

بغض ناتموم مادری

بالا سرِ جنازه‌ی پسر

بغضی که یه مرتبه صدا می‌شه

سکوتو می‌شکنه:

ای تموم بچه‌هام فدای تو

یاحسین

این گلم نثار کربلای تو

یاحسین


چهار.

ایستادن یه نوجوون

بدون ذره ای

ترس و آرزو

روبه‌روی تانک‌های روبه‌رو


پنج.

اهتزاز پرچم سه رنگ

روی گنبد مسجدی

که زخمی گلوله هاس

خنده‌های مردمی که یک صدا می‌گن:

فتح شهرخون کار خداس


شش.

آسمونی که پر از نوای ربناس

آسمونی که غُرُق شده

با«شهاب»و«رعد»و«صاعقه»

با آیه‌ی«ومارَمَیتُ اذ رَمَیت»

آسمونی که

کابوس کرکساس


هفت.

چشمه چشمه،موج موج

کوچه کوچه،رود رود

توخیابونا به هم رسیدنو یکی شدن

شکستن سردی دی و غرور اهرمن

***

حالا بازم بشمرم؟

اینا گزینه‌های روی میزماس

حالا بازم بشمرید

گزینه های روی میزتون چیاس؟

حالابازم بشمرید

همه می‌دونن این آخرای قصه‌ی شماس:

هفت

شش

پنج

چهار

سه

دو

یک


برای دانلود آهنگ اینجا کلیک کنید


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 0:39 |
از عمر ندانم که چه باقی مانده است

گردون نگری ز قد فرسوده ی ماست

جیحون اثری ز اشک پالوده ی ماست

دوزخ شرری ز رنج بیهوده ی ماست

فردوس دمی ز وقت آسوده ی ماست

***** 

از من رمقی به سعی ساقی مانده است

وز صحبت خلق بی وفایی مانده است

از باده ی دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده است

حكيم خيام نيشابوري


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 10:48 |
شدم مانند رود از بارشی جریان که می گیرد

شدم مانند رود از بارشی جریان که می گیرد

که من بد جور دلتنگ توام، باران که می گیرد

 

دلم تنگ است می دانی، پناهم شانه های توست

کمی اشک است درمانش، دل انسان که می گیرد

 

من آن احساس دلتنگی ناگاه پس از شوقم

شبیه حس دیدارم، ولی پایان که می گیرد

 

غروبی تلخ و دلگیرم، غروب دشت تنهایی

دل دشتم من از نی ناله چوپان که می گیرد

 

چه بی راهم چه از غم ناگزیرم من چه ناچارم

شبیه حس یک قایق شدم طوفان که می گیرد

 

چقدر از خاطراتت ناگزیرم، نه گریزی نیست

منم و باز باران بین قم تهران که می گیرد

 

تو را عشق تو را آسان گرفت اول دلم اما

چه مشکل می شود کارم دلم آسان که می گیرد

 

سپردم به فراموشی به سختی خاطراتت را

ولی باران که می گیرد ...ولی باران که می گیرد


سيد محمدرضا شرافت


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 8:56 |
زمستان است . . .
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کسی یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است.


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 7:5 |
به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر

به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر

بلند مرتبه پیکر، بلندبالا سر

فقط به تربت اعلی، سجده خواهم کرد

که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق

که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین، ما رایت الا تن

به آسمان بنگر، ما رایت الا سر

سری که گفت من از اشتیاق لبریزم

به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هرآنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم

مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر

همان سری که یحب الجمال محوش بود

جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را

که یک به یک، همه بودن سروران را سر

زهیر گفت حسینا بخواه از ما جان

حبیب گفت حبیبا بگیر از ما سر

سپس به معرکه عابس، اجنمی گویان

درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم ام وهب را، به پاره تن گفت

برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا بحال غلامش، به آرزوش رسید

گذاشت آخر سر روی پای مولا سر

چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید

بروی چادر زهرا گذاشت سقا سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد

همان سری است که برده برای لیلا سر

همان سری، همان که احمد و محمود بود سر تا پا

همان سری که خداوند بود، پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد

پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

میان خاک کلام خدا مقطعه شد

میان خاک، الف، لام، میم، طا، ها، سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازه اسب

چه خوب شد که نبوده است بر بدنها سر

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود

به هرچه هرکه دلش خواست داد، حتی سر

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است

جدا شده است و نیافتاده است از پا سر

صدای آیه کهف الرقیم می‌آید

بخوان، بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام

که آفتاب درآورد از کلیسا سر

عقیله، غصه و درد و گلایه را به گفت

به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر

دلم هوای حرم کرده است می‌دانی

دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر

پي نوشت:

سید حمیدرضا برقعی در شب شعر عاشورایی که 27 آبا نماه در پژوهشکده فرهنگ و هنر جهاد دانشگاهی برگزار شد از جدیدترین شعر خود رونمایی کرد؛ شعری که برقعی ردیف آن را "سر" گذاشته بود و شاعران و حضار تالار را به وجد آورد و تکبیر و آفرین همراه هر بیت آن ادا می شد.


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 12:30 |
قصه شروع می‌شود از پشت‌بام‌ها

قصه شروع می‌شود از پشت‌بام‌ها

از سنگ‌ها و هلهله‌ها، انتقام‌ها

این داستان، ز بدر و احد آب می‌خورد

این کینه‌ای ست کهنه شده در نیام‌ها

چوبِ حراج بر تن یوسف زدند باز

بازار بردگان و شما و غلام‌ها...

این ارث مادریِ شما از مدینه است

یادت که هست فاطمه و احترام‌ها...!

گفتند خارجی به شما،‌ دردِ کعبِ نِی

افزون‌تر است یا اثرِ این کلام‌ها؟

دیدم که در زیارتِ ناحیه بر شما

مهدی مدام گریه کند صبح‌ و شام‌ها

آمد سرِ پدر به ملاقاتِ طفلِ خود

قِصه به سر رسید از این پشت به بام‌ها

محمد رسولي


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 9:28 |
حدود ساعت سه، دیدمت بر خاك و خاكستر

السلام علیک یا ام المصائب

یا زینب کبری (سلام الله علیهما)

حدود ساعت سه ،من عقیله دختر حیدر

چنان مرغی كه پرپر می زند، بر خاك و خاكستر

حدود ساعت سه،من پریشان آمدم با سر

ولی مثل همیشه باز از من زودتر مادر

حدود ساعت سه، دیدمت بر خاك و خاكستر

ولی عریان نه پیراهن نه عمامه،نه انگشتر

مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 18:59 |
بس کن رباب سربه سر غم گذاشتی

بس کن رباب نیمه ای از شب گذشته است

دیگر بخواب نیمه ای از شب گذشته است

کم خیره شو به نیزه ، علی را نشان نده 

گهواره نیست٬ دست خودت را تکان نده

با دست های بسته مزن چنگ بر رخت 

با ناخن شکسته مزن چنگ بر رخت 

بس کن رباب حرمله بیدار می شود

سهمت دوباره خنده انظار می شود

 

ترسم که نیزه دار کمی جابجا شود

از روی نیزه رأس عزیزت رها شود 

یک شب ندیده ایم که بی غم نیامده 

دیدی هنوز زخم گلو هم نیامده

گرچه امید چشم ترت نا امید شد 

بس کن رباب یک شبه مویت سپید شد 

پیراهنی که تازه خریدی نشان مده 

گهواره نیست٬ دست خودت را تکان مده 

با خنده خواب رفته تماشا نمی کند 

مادر نگفته است و زبان وا نمی کند 

بس کن رباب سربه سر غم گذاشتی

اصلاً خیال کن که تو اصغر نداشتی 

دیگر ز یادت این غم سنگین نمی رود

آب خوش از گلوی تو پائین نمی رود

بس کن ز گریه حال تو بهتر نمی شود

این گریه ها برای تو اصغر نمی شود

 


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 15:33 |
مرگ بر تازيانه ها؛ تازيانه هاي بي امان

مرگ بر

            تازيانه ها

           تازيانه هاي بي امان

              به گرده هاي بي گناه بردگان

مرگ بر

       مرگ ناگهانيِ

                صد هزار زندگي

                              - در يكي دو ثانيه-

                                   با سقوط علم از آسمان!

مرگ بر

        كشتن جوانه ها

مرگ بر

      انتشار سم

             در زلال رودخانه ها

مرگ بر فصاحت دروغ

مرگ بر

            بوق هاي بووووق

مرگ بر

          سيمهاي خاردار و كشتزارهاي مين

مرگ بر

                  گورهاي دسته جمعي و

                              بندهاي انفرادي زمين

 

مرگ بر بريدن نفس

مرگ بر قفس

مرگ بر شکوه خار و خس

مرگ بر هوس

مرگ بر حقوق بی بشر

مرگ برتبر

مرگ بر شراره های شر

 

مرگ بر سفارت شنود

مرگ بر

       کودتای دود

 

زنده باد زندگيِ او

زنده باد زندگيِ من... تو... ما

يك كلام:

مرگ بر

            آم...ري...كا

مرگ بر ابولهب

مرگ بر يزيد و شمر و ابن سعد

مرگ بر

              زاده زياد

            بگو بلند: بيش باد!        

مرگ بر

     قطعنامه هاي بستن فرات

                                قحط آب

   مرگ بر

                  تير مانده بر گلوي كودك رباب

مرگ بر

     قتل خنده هاي روشن عليرضا

مرگ بر گلوله ای که خط کشید

             روی خاطرات آرميتا

يك كلام:

        مرگ بر

               آمريكا


پي نوشت:

شعر از  محمد مهدي سيار

پي نوشت2:

بر خلاف نظر برخي دوستان حامد زماني كيفيت پايين تري نسبت با حامد زماني مثلا در «ديروز امروز فردا» داره و به نظر بنده شعر آقاي سيار خيلي قوي تر از خوندن آقاي زماني بوده!


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 11:38 |
آدمیت مُرده بود!

 از همان روزی كه دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی كه فرزندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرده بود

گرچه آدم زنده بود

 

از همان روزی كه یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

 

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغا

آدمیت برنگشت

 

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبیها تهی است

صحبت از آزادگی، پاكی، مروت، ابلهی است

 

من كه از پژمردن یك شاخه گل

از نگاه ساكت یك كودك بیمار

از فغان یك قناری در قفس

از غم یك مرد در زنجیر

حتی قاتلی بردار،

اشك در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست

مرگ او را از كجا باور كنم؟

 

صحبت از پژمردن یك برگ نیست

وای، جنگل را بیابان میكنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میكنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان میكنند

 

صحبت از پژمردن یك برگ نیست

فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض كن یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست

در كویری سوت و كور

در میان مردمی با این مصیبتها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است...


پي نوشت:

شعر از فريدون مشيري است


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 15:27 |
واقعا چنین دختری وجود دارد...
یادم میاد چند ماه پیش پستی را درباره ویژگی های همسر مناسب(واقعا چنین دختری وجود ندارد؟) نوشتم؛ ویژگی هایی که برخی اون رو غلو و دور از ذهن می دونستند اما الان اون همسر خوب نصیبم شده با همون ویژگی ها و من واقعا از صمیم قلب بهش علاقه مند شدم؛ به قول شاعر:

دریای تب مرا کف آلود کنید

خود را به هوای دیدنم رود کنید

چشمان حسود ، کور . عاشق شده ام

اسفند برای دل من دود کنید.......



مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 23:21 |
دل به غم سپرده ام +فایل دانلود با صدای سالار عقیلی
دل به غم سپرده ام 
درعبور سال ها
زخمی از زمانه و
خسته از خیال ها
چون حکایتی مگو
رفته ام ز یادها
برگ بی درختم و
در مسیر بادها

نه صدایی ... نه سکوتی ... نه درنگی ... نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی ... نه مرا مانده پناهی

نیش ها و نوش ها چشیده ام
بس روا و ناروا شنیده ام

هر چه داغ را ، به دل سپرده ام
هر چه درد را ، به جان خریده ام
در مسیر بادها
هر چه داغ را ، به دل سپرده ام
هرچه درد را ، به جان خریده ام
در عبور سال ها

نه صدایی ... نه سکوتی ... نه درنگی ... نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی ..... نه مرا مانده پناهی


با صدای سالار عقیلی +فایل دانلود

پی نوشت:
فایل رو که دانلود کردید پسوردش اینه: www.didarweb.ir


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 21:54 |
می میرد این دریای ناآرام آرام
می میرد این دریای ناآرام آرام
خاموش، تنها بی صدا آرام ارام

من زنده رودم باتلاق گاوخونی
از دور، می خواند مرا آرام آرام

چون عکس قرص ماه یک شب ته نشین شد
دربرکه ی جانم خدا آرام آرام

ای موج ها ! از تشنگی یک فوج ماهی
مردند روی ماسه ها آرام آرام

دریا عزادار است جاشوها بکوبید
بر سنج و دمّام عزا آرام آرام

دریای ناآرام من ! آغوش واکن
تا جان دهد این رود ناآرام آرام...


پی نوشت:

جدید ترین شعر دوست عزیز سعید بیابانکی


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 20:5 |
باب الجواد راه ورودی به قلب توست
همچون نسیم صبح و سحرگاه می‌رود 
هرکس میان صحن حرم راه می‌رود

از هر چه غصه دارد و غم می‌شود رها
 هر سائلی به خدمت این شاه می‌رود

وقتی فرشته‌های حرم بال می‌زنند
 از سینه‌های شعله‌زده، آه می‌رود 

اینجا بهشت روی زمین فرشته‌هاست
از کوی تو فرشته به اکراه می‌رود

 خورشید در طواف حرم؛ وه! چه دیدنی است
 هرشب به پای بوسی آن ماه می‌رود

باب الجواد راه ورودی به قلب توست
 حاجت رواست هرکه از این راه می‌رود


پي نوشت::
1-شهادت آقا امام جواد را كه جوانترين امام ما بچه شيعه ها بودند به همه جووناي شيعي تسليت عرض مي كنم.

2-شعر بالا اثر سركار خانم فاطمه نانيزاد بود


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 12:55 |
براي معين؛ معيني كه بزرگ بود...
بزرگ بود 
و از اهالي امروز بود
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد.


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 10:25 |
وقتش شده بر دست بگیرد جگرش را
وقتش شده بر دست بگیرد جگرش را 
شاهی كه شكسته‌ست مصیبت كمرش را 
پروانه به هم ریخته گهواره خود را 
تا باز كند از پر قنداق، پرش را 
تلخ است پدر گریه كند، طفل بخندد 
سخت است كه پنهان بكند چشم ترش را 
دور و برش آن‌قدر كسی نیست كه باید 
این طفل در آغوش بگیرد پدرش را 
مادر نگران است، خدایا! نكند تیر 
نیت كند، از شیر بگیر پسرش را 
هم چشم به راه است كه سیراب بیارند 
هم دلهره دارد كه مبادا خبرش را... 
ای وای از آن تیر و كمانی كه گرفته‌ست 
این بار سپیدی گلویی نظرش را 
 
وقتش شده بر دست بگیرد جگرش را 
مردی كه شكسته‌ست مصیبت كمرش را 

علی عباسی



مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 19:11 |
هوای شهر بهاری ولی غم انگیز است

هوای شهر بهاری ولی غم انگیز است
بهار اگر تو نباشی شبیه پاییز است
دلم هوای تو کرده بیا عزیز دلم
ببین که کاسه صبرم ز غصه لبریز است



.:اللهم عجل الولیک الفرج:.


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 12:44 |
خداوند استاد معلم دامغانی را برایمان نگه دارد

علي معلم دامغانی

اخیرا خبری شنیدم که استاد علی معلم دامغانی دچار عارضه مغزی شده و به بیمارستان منتقل شدم. من با این شعر بلند «مجلس حر» ایشان بسیار گریه کردم. برای سلامتی ایشون دعا کنید.

شعر مجلس حر را در ادامه مطلب بخوانید.

http://www.nasimonline.ir/Images/News/Larg_Pic/5-9-1390/IMAGE634578969063181172.jpg


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 10:11 |
عیال پیر خراباتیان...
ایام رمضان نزدیک است....

این نوای حاج قربون برای حضرت زینب (سلام الله علیهما) تقدیم به عاشقان ام المصائب عالم

عیال پیر خراباتیان، خرابه نشین شد...


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 16:16 |
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب/ سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست

چند روز پیش توفیقی حاصل شد و با دو تن از دوستان خیلی خوبم در دوران دانشجویی قراری گذاشتیم و بیرون رفتیم. در پارکی نشسته بودیم و دخترکی 8 ساله جلو نیمکت ما امد.

اصرار داشت که عمو عمو یه فال بخر! یه فال همش؛ 500تومن بیشتر نیست!

چنان لب آستینم رو می کشید که گفتم اگر نخرم هزینه پاره شدن لباسم بیشتر از آن 500تومن می شود. دست کردم جیبم و یه فال خریدم ولی اون موقع زیاد در متنش دقیق نشدم و بی توجه فال رو تو جیبم گذاشتم.

امروز صبح ساعت 5:30 دقیقه از خونه بیرون اومدم و تو راه یاد اون فال افتادم و از جیبم در آوردم. متن فال این بود:

بیا که قصر امل سخت سست بنیادست/بیار باده که بنیاد عمر بر بادست

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود/ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب/سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست

که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین/نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست

تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر/ندانمت که در این دامگه چه افتادست

نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر/که این حدیث ز پیر طریقتم یادست

غم جهان مخور و پند من مبر از یاد/که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای/که بر من و تو در اختیار نگشادست

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد/که این عجوز عروس هزاردامادست

نشان عهد و وفا نیست در تبسم گُل/بنال بلبل بی دل که جای فریادست

حسد چه می‌بری ای سست نظم بر حافظ/قبول خاطر و لطف سخن خدادادست

این دو بیت بلد شده اصل فال بود. پایین این فال نوشته بود: "دنیا ارزش این همه خودخوری و رنج و زحمت را ندارد، قدری چشمانت را باز کن. به این دنیا و آمال و آرزوهای آن اطمینان نداشته باش، بلکه از فرصت ها نهایت بهره بگیر و حسرت کم و زیاد ثروت و مقام را مخور تا راحت شوی و به آرامش دست یابی. انشالله"

پی نوشت:

کلا به فال این مدلی عقیده ندارم. ولی با این شعر خیلی حال کردم!


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 13:3 |
شعر طنز:: بعد ناهار، شعر می چسبد/ بغل یار، شعر می چسبد

بعد ناهار، شعر می چسبد
بغل یار، شعر می چسبد

در کلاسی که دیر می گذرد
یا سرِ کار، شعر می چسبد

چسب رازی فقط نمی چسبد
چای، سیگار، شعر می چسبد

پشت نیسان آبی َم بنویس
با تو سالار، شعر می چسبد

سیّدی بنده منتظر هستم
ساعت چار، شعر می چسبد


پی نوشت: این شعر از عباس نقدی‌پور است که واقعا برای عوض شدن حال و هوا می چسبه. نمی دونم چرا حالم دری بری شده این ایام. خدایا کمکم کن!


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 13:46 |
درین محاکمه تفهیم اتهام ام کن

درین محاکمه تفهیم اتهام ام کن
سپس به بوسه ی کارآمدی تمام ام کن

اگرچه تیغ زمانه نکرد آرام ام،
تو با سیاست ابروی خویش رام ام کن

به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من
بگیر تنگ در آغوش و قتل عام ام کن

شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را
به پاس این همه سرگشتگی به نام ام کن

شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم...
اگر که باب دلت نیستم حرام ام کن

لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم
تو مرحمت کن و با بوسه ای تمام ام کن...........

شعری از علیرضا بدیع


پی نوشت:

حال و روز این روزهایم چندان خوب نیست و از این موضوع تنها یک دوست عزیزم خبر دارد. دیروز برای آرامش و تسکین من این شعر را برایم فرستاد. گذاشتم روی وبلاگ باقی دوستان هم استفاده کنند.

البته دعا برای بهبود وضعیت بنده رو فراموش نکنید

یاعلی


مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 13:52 |
در طریق عاشقی نقش جنون باید کشید
بردر میخانه اینجا غیر از این مکتوب نیست

«پارسا در مجلس رندان نشستن خوب نیست»

رند را جز سر شکستن دیگرش محبوب نیست

هر که سر را نشکند امشب به ما منصوب نیست

می زنم امشب دل دریا به دریا بیشتر

بیقرارم، بیقرارم، امشب اما بیشتر

باز باران قطره قطره در تنم جان ریخته

برسر آشفته ام زلف پریشان ریخته

لیلة القدر است و دل اینجا فراوان ریخته

عاشق آن باشد که هستی پای جانان ریخته

در طریق عاشقی نقش جنون باید کشید

در بیابان بلا هم بیستون باید کشید

در مسیر منزل لیلی که پرپر بهتراست

راه پیمودن نه با پا بلکه با سر بهتراست

سروده دوست عزیزم مهدی چراغ زاده

مـــوضـــوعــــات: شعر
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط میکائیل دیانی در ساعت 14:27 |